|
|
|
|
گونههاي تبليغ در گذشته و حالمحمد هدایتمفهوم تبليغتبليغ در لغت از ريشة (بلغ) بمعني رسيدن و تبليغ از باب تفعيل به معني رساندن چيزي است. اما در اصطلاح: تبليغ، رساندن مجموعه اطلاعاتي به مخاطب به منظور اقناع و برانگيختن احساسات او به سود يا بر ضد يك موضوع است. [3]تبليغ واژة عربي است كه معادل واژة «Propaganda» انگليسي قرار دارد و هم چنين در عربي معادلهاي ديگري هم دارد از قبيل اعلام، دعايه، دعوت، اعلان و... >و در زبان فرسي برخي واژة >آوازهگري< را ـ ظاهراً نخستين بار ملك الشعراي بهار آن را در برابر «Propaganda» به كار برد ـ معادل واژة عربي تبليغ دانسته ولي اين كاربرد با اقبال روبرو نشده است.[4] < واژة تبليغ در قرآن به كار نرفته است ولي مشتقات ديگر آن به وفور مورد استفاده قرار گرفته است، و هم چنين آن واژهها هيچگاه به معني اصطلاح تبليغ يعني آنچه كه امروزه از >تبليغ< مستفاد ميشود نيامده است بلكه همواره به معني لغوي خود به كار رفته است.[5] از گفتههاي فوق چنين بر ميآيد كه تبليغ صرفاً خطابه و وعظ نيست. چنانكه از واژة تبليغ در ذهن، همين موارد مشخص خطور ميكند، بلكه قلمرو آن بسيار وسيعتر و فراگيرتر از اين است. بنابراين هنگامي كه ميگوييم تبليغ و پسوند >دين< را بر آن ميافزاييم مراد، مجموعهاي فعاليتهايي است كه در جهت رساندن آموزههاي ديني براي ديگران صورت ميگيرد، چه در قالب نوشته باشد يا سخنراني، وعظ، خطابه، فيلم، شعر، موسيقي و... تبليغ به مثابه علمپرسش اساسي كه در زمينة تبليغ وجود دارد اين است كه آيا تبليغ به عنوان يك علم مستقل مطرح است، يا اينكه آن را بايد در چارچوب يكي از علوم ديگر بررسي و مطالعه كرد؟ آنچه كه در ارتكاز ذهني، وجود دارد اينست كه از تبليغ فقط خطابه را ميفهميدهايم و خطابه عنوان يك فن از يونان باستان شروع شد و ارسطو رسالهاي در فن خطابه (الريطوريقه= Rhetorike) نوشت كه دانشمندان بزرگ مسلمان همچون: فارابي، ابن سينا، ابن رشد، خواجه نصيرالدين طوسي و... شرحهاي مفصل و بسيار علمي بر آن نوشتند و خطابه در اسلام بسيار پيشرفتهتر از يونان مطرح شد و شكل علمي به خود گرفت، اما متأسفانه كمكم از ژرفاي آن كاسته شد و به صورت آن چيزي در آمد كه امروزه در ميان ما مرسوم است، [6] اما تبليغ در دنياي امروز در دانش ارتباطات (Commuication) مورد بحث قرار ميگيرد و >منظور از ارتباطات اجتماعي گونههاي مختلفي از تبادل پيام در ميان انسانها است، بر همين اساس دانشي كه به بررسي و شناخت انواع مختلف پيام، روشهاي تبادل آن، ابزارهاي ارسال پيام و دريافت آن، كانالهاي انتقال پيام، اجزاي تشكيل دهندة پيام، سنجش ميزان انتقال پيام، پيآمدها و مباحث نظري آن ميپردازد، به نام دانش ارتباطات اجتماعي شناخته ميشود.[7] < >و تبليغ از جنس ارتباطات است، يعني قبل از هر چيز يك ارتباط است، لذا تكية اصلي بحث تبليغ و كلية مباحث ديگر علوم پيرامون آن بايد حول محور ارتباطات قرار گيرد.[8] < تبليغ به عنوان گونهاي از فرآيند ارتباطي داراي اجزاي مختلفي است و هنگامي كه همين اجزا را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم، در خواهيم يافت كه مسئلة تبليغ در دنياي امروز چه اهميتي دارد و چقدر پيچيده است و نيز در خواهيم يافت كه يك مبلغ چارهاي ندارد جز اينكه خود را به علوم و فنون روز مجهز نمايد، مهمترين اجزاي تبليغ از اين قرار است: 1. فرستندة پيام (مبلغ) 2. وسيلة ارتباطي براي تبليغ. 3. گيرندة پيام (مخاطب) 4. عمليات باز خورد. علاوه بر اجزاي فوق مباحثي چون، مباني و روش و زمان و مكان تبليغ نيز فوق العاده اهميت دارد. [9] بدون شك به اهميت موضوع زماني پي خواهيم برد كه دقيقاً اجزاي مختلف را يك به يك بشناسيم و آنگاه دستگاه تبليغي خويش را بر آن تطبيق دهيم. به راستي فرستندگان پيامهاي مختلف در جهان امروز به چه علوم و فنون و ابزارهايي مجهز هستند؟ آيا ما به عنوان مبلغان دين اسلام، چقدر از آگاهيهاي مورد نياز امروز برخوردار هستيم؟ آنها از دانشهاي مختلفي چون روانشناسي، جامعهشناسي و تمام رمز و رازهاي هنري و تكنولوژي پيشرفته استفاده ميكند و پيامهايشان را در متن زندگي شخصي و حتي خانوادگي ميفرستند ولي ما چقدر از اين ابزار برخوردار هستيم؟ و مبلغان ديني ما به عنوان اولين ركن اساسي تبليغ دين چقدر از دانشهاي روز برخوردار هستند؟ دومين ركن تبليغ وسايل و ابزارهاي ارتباطي است و ما چقدر توانستهايم ابزار ارتباطي جديد را به خدمت بگيريم؟ در جواب بايد گفت: متأسفانه در اين قسمت هم بسيار ضعيف بودهايم، زيرا همة وسايل ارتباطي جديد و تمام رسانههاي جمعي در كشورهاي مسلمان، با تمام اسرار و دانش مربوط به خود در دست كساني قرار دارد كه يا ضد دين هستند و يا فقط مسلمانند و هيچگونه تخصصي در زمينة علوم دين ندارند و متخصصان علوم اسلامي به عنوان مبلغان دين نتوانستهاند به درستي با ابزارهاي جديد تعامل بر قرار نمايند. در واقع حتي، ابزارهاي قديمي را هم از دست دادهايم زيرا >پس از اسلام برخي نهادها و ابزارهاي تبليغي مانند: شعر، خطابه، نماز جماعت و جمعه، مسجد، اذان و اعياد مذهبي در مسير تبليغ دين قرار گرفتند<[10] چقدر توانستهايم آنها را به رشد و بالندگي برسانيم؟ آيا امروز هم خطابههاي، خصوصيات خطابههاي زمان خواجه نصير و فارابي را دارد؟ آيا شعر امروز به عنوان يكي از ابزارهاي تبليغ قرار ميگيرد؟ معلوم است كه جواب منفي است. سومين ركن تبليغ، مخاطب است، ما چه طيفهايي از جامعه اسلامي را توانستهايم با مسجد و نماز و مسايل اسلامي آشنا كنيم؟ و چند در صد از كل مردم مسلمان در چنين محافل و مراسمي شركت ميكنند؟ در يك كلام چند درصد از جامعه مخاطب ما هستند؟ درهر صورت آنچه كه مهم است اينست كه تبليغ با تمام اجزاء و اركان خود در دنياي امروز به عنوان يك علم مطرح است و كسي در اين ميدان پيروز خواهد بود كه تبليغ را به صورت علمي بياموزد و به كار گيرد. گونههاي تبليغ در گذشته و حال بدون ترديد گونههاي تبليغ در گذشته بسيار محدودتر از امروز بوده است، مثلاً خطابه، ذكر مصيبت، نوحهخواني، تعزيه، شعرهايي با درونمايههاي مذهبي، مداحي و امثال آن از گونههاي تبليغي در مذهب شيعه مطرح بوده است البته هر كدام از گونههاي فوق از كارآمدي شگفتانگيز برخوردار بوده است و هنوز هم براي مخاطبان خود حرفهايي براي گفتن دارد. در گذشته اينگونه نبوده است كه عدهاي به روضهخواني و عدهاي به شعر و عدهاي به وعظ و خطابه روي بياورند و فقها و علما اين كارها را دون شأن خود بدانند و فقط به كارهاي علمي بپردازند، بلكه بزرگترين فقها و علما در عين علم و دانش در جنبههاي ديگر هم يا استاد بودند و يا به قدر كافي ميدانستند، علماي متقدم اغلب در عين حاليكه فقيه، فيلسوف و متكلم بودند، در همان حال واعظ، خطيب، شاعر و حتي موسيقيدان و هنرمند هم بودند، كساني چون بوعلي سينا، فارابي و خواجه نصير و ... نمونههاي بسيار بارزي در اين زمينه هستند. اما گونههاي تبليغ در زمان كنوني به قدري متنوع است كه شمارش آنها كار دشوار است، چه رسد به شرح يكايك آنها. امروزه انواع و اقسام رسانههاي جمعي وجود دارد، از قبيل، راديو، تلويزيون، مطبوعات،اينترنت و ... كه هر كدام به تنهايي از انواع گونههاي تبليغي سود ميجويند. به ويژه گونة تصويري تبليغ در دنياي جديد از اهميت فوقالعاده برخوردارند زيرا مخاطب بسيار دارد؛ يك فيلم همزمان ممكن است، ميليونها انسان بيننده داشته باشد به عنوان نمونه در جمهوري اسلامي فيلمهايي با درونمايههاي مذهبي به قدري مورد استقبال قرار ميگيرد كه اصلاً قابل مقايسه با گونههاي تبليغي رايج در حوزههاي ديني نيست. بديهي است كه وقتي مخاطب زياد ميشود، ميزان كمي موفقيت به همان اندازه رشد نشان ميدهد. حتي ممكن است از لحاظ كيفي هم با موفقيتهاي بي نظير روبرو شود. اما ما ميدانيم كه همين اندك تبليغهاي مذهبي، شيوههاي جديد مثبتي بر تئوريهاي بيگانه از فرهنگ اسلامي توليد ميشود يعني اينكه دستاندر كاران آنها چارهاي جز اين ندارد. همين مطلب به خوبي ميرساند كه بايد مبلغان دين در جستجوي گونههاي جديد باشند و از همة امكانات موجود مدد بجويند و با استفادة آگاهانه از تجربههاي بشري براي اعلاي دين و مذهب بكوشند. چالشهاي تأثيرگذار در سازمان روحانيتروحانيت، به ويژه در مذهب شيعه، بدون ترديد حاملان، شارحان و مبلغان اصلي آموزههاي دين هستند، هيچكس و هيچ قشري در ميان مسلمانان، به اندازة روحانيت دربارة دين احساس مسئوليت نميكند. زيرا به لحاظ منطقي و فلسفة وجودي روحانيت تنها وارثان انبياء و اولياي خداوند علماي اسلام و فقهاي ديني هستند، در اينجا مراد از علما و فقها همان فقهاي اصطلاحي نيست كه فقط شامل مراجع تقليد و انديشمندان شناخته شده شود، بلكه عموم كساني كه در سلك روحانيت و در دايرة سازمان «Organization» روحانيت قرار ميگيرند مراد ميباشند. تفقه در اينجا بر اساس آيه >نفر< به معني لغوي كلمه است يعني تمام كساني كه، به هر اندازه در دين تفقّه ميورزند به همان اندازه مسئولند. سازمان روحانيت در طول تاريخ تشيع در جوامع شيعي داراي يك شخصيت حقوقي تعريف شده و مشخص بوده است حال پرسش اينست كه نهاد روحانيت به عنوان يك سازمان ديني كه ريشه در تاريخ پرشكوه و با عظمت تشيع دارد نه صرفاً به عنوان يك نهاد مدني با چه موانع رشد و چالشهايي روبرو بوده است كه همواره موجبات دغدغه و نگراني انديشمندان و فقهاي بزرگ چون امام خميني ره، شهيد مطهري، شهيد صدر و... فراهم ميكردهاند؟ پاسخ به اين پرسش مستلزم تحقيق و تفحص گسترده و مداوم ميباشد كه از عهدة اين مقاله خارج است. ولي آنچه كه ذهن نگارندة اين سطور را به خود جلب كرده و از هر چيزي ديگر بيشتر خودنمايي ميكند، دو چيز است كه اين دو شكل همانند ابوين مسئله دارد، همواره فرزندان ناميمون به دنيا آوردهاند. در واقع هر گونه مشكلي كه به وجود ميآيد بايد ريشههاي آن را در آن دو شكل اساسي ديد و آن دو يكي: سيستم معشيت بيمار و ديگري: سيستم آموزشي ناكارآمد، ميباشند و اينك شرحي بيشتر آن دو: سيستم معيشتي بيمار معيشت در زندگي روحانيت به طور سنتي متكي بر وجوهات شرعيه بوده است، چه بسا كه اين شيوه موجب نجات مذهب در مقاطع مختلف تاريخ شده است، لذا داراي مزاياي زيادي بوده است كه مهمترين آنها استقلال روحانيت و حوزههاي علميه از قدرت و دستگاههاي حكومتي در طول تاريخ ميباشد. اما اين شيوه مخصوصاً در مراحل مختلف اجرايي خود داراي اشكالات بسيار ميباشد، شهيد مطهري تمام مشكلات حوزهها را به سيستم معيشت و طرز ارتزاق روحانيت ميداند و مينويسد: >... علت اصلي و اساسي نواقص و مشكلات روحانيت، نظام مالي و طرز ارتزاق روحانيون است... <[11] چنين نگاهي به مسئله معيشت نشان از مشكلي دارد كه در شيوة ارتزاق روحانيت موجود است، شهيد مطهري از مهمترين تاليهاي فاسد اين شيوه عوام زدگي روحانيت را ميداند و مينويسد: در اين صورت روحانيت قدرت پيدا ميكنند ولي حرمت را از دست ميدهند. البته اشكالات اين شيوه شايد در زمان كنوني خيلي به چشم نيايد ولي همينكه تا هنوز فقهاي ما حاضر نشدهاند، يك تشكيلات واحد براي سامان دادن به اين امر ايجاد نمايند و هر كدام براي خود قانون و دستگاهي كاملاً متفاوت دارند، خود دليلي محكم است بر اينكه حكايت هم چنان باقي است. از آنجا كه سير مقال ناظر به احوال و اوضاع افغانستان و روحانيت افغانستان است، بايد گفت كه: وضع معيشت روحانيت در افغانستان به يك آشفته بازار بيشتر شبيه است تا يك سيستم روشمند و منظم معيشتي! زيرا در افغانستان روحانيت مستقيماً با مردم در ارتباط و طرف هستند، اين ارتباط نزديك به لحاظ تأثير تبليغ دين و آموزههاي ديني و اعتقادي بي نهايت مؤثر است و اتفاقاً يكي از نقطههاي درخشان در زندگي روحانيت شيعه در طول تاريخ ميباشد، اما در لايههاي اين ارتباط عميق، مسايل اقتصادي و نيتهاي دنيوي نيز وجود دارد كه تأثيرات بسيار منفي در تعامل روحانيت با مردم ميگذارد. چه بسا كه در پارهاي موارد به دليل محروميت، موجب لغزشهايي از سوي برخي از روحانيت ميشود كه ضربههاي جبران ناپذيري بر حيثيت اين نهاد مقدس وارد ميآيد. كساني كه مخاطبان اصلي اين مقال هستند، ميدانند كه من از اين جملات بسيار ساده ولي در عين حال تلخ چه چيزهايي را اراده ميكنم. در اينجا نقل كلامي از شهيد مطهري شايد بتواند بسياري از مضمرات را روشن كند: >در محيط مقدس روحانيت زعمايي مانند مرحوم حاج شيخ مرتضي انصاري پيدا شدهاند كه به قول خود او به وجوهات شرعيه به آن چشم نگاه ميكردهاند كه به آب چركين طشت لباسشويي؛ هنگام منتهاي ضرورت احتياج، اندكي از آن استفاده ميكردهاند<[12] مسمّي كلام شيخ انصاري ناظر به مسايل جنبي وجوهات شرعيه و شيوههاي اجرايي آن بوده است، وگرنه نفس وضع وجوهات شرعيه به صورت يك قانون ثابت يكي از حكيمانهترين فرامين اقتصادي براي احياء و اعلاي اسلام و مذهب بوده است. در هر صورت تا زماني براي اين معضل چارهاي انديشيده نشود، هيچ مشكلي حل نخواهد شد. شهيد مطهري سه گزينه را براي اصلاح وضع معيشت روحانيت مطرح مينمايد: 1. روحانيت همانند ديگر مردم از دسترنج خود گذران زندگي كنند و هر كسي براي خود كسبي از مكاسب حلال داشته باشند. 2.روحانيت شيعه همانند روحانيت اهل سنّت از موقوفات و صدقات جاريه استفاده كنند. 3.فرض سوم همان استفاده از سهم امام است، همان چيزي كه هم اينك معمول است، ولي ميفرمايد بايد حتماً وضع معيشت سازمان يابد و منظم گردد.[13] گر چند ممكن است كه فعلاً با توجه به وضعيت افغانستان و روحانيت افغانستان، هر پيشنهاد و طرحي، عملاً عقيم بماند ولي بايد پذيرفت كه مبلغان دين بايد راههايي براي گذران زندگي شخصي خود، براي يك زندگي شرافتمندانه، جستجو نمايد؛ احتمالاً دو راه بيشتر ندارد: الف ـ اينكه روحانيت هم چنان متكي بر وجوهات شرعيه باشد ولي حتماً نهادي رسمي و اداري صلاحيت بر نحوة تأديه و پرداخت وجوهات، كاملاً اشراف داشته باشد تا از اين حيث هيچ مبلغي، هيچگونه ارتباطي اقتصادي با مردم نداشته باشد. ب ـ هر يك از روحانيت بدنبال كمالات علمي، هنري و فني بروند و خود را هم براي يك مبارزه آماده نمايند و هم براي يك زندگي شرافتمندانه و به دور از منتهاي زياد. به عنوان نمونه مبلغان دين در عين زماني كه تبليغ ميكند و در اين مسير احساس مسئوليت ميكنند، بايد بتوانند خود را براي پذيرش شغلهاي متناسب با شغل اصلي خود آماده كنند، از قبيل معلمي در زمينههاي هنري و فني و مدارس، تدريس در رشتههاي اسلامي به ويژه در ميان دانشجويان و دانشگاهيان و به راه اندازي مطبوعات و مجلات و حتي حضور در صحنههاي مختلف راديو و تلويزيون. ديگر زمان آن سپري شده است كه مردم فقط در هنگام عقد نكاح، دفن و كفن ميت، استخاره به ما مراجعه كنند و ما هم زندگي خود را بر اساس همين چيزها پايهريزي كنيم.
سيستم آموزش ناكارآمد مسئلة آموزش و تعليم و تربيت اساس همة تمدنها و فرهنگهاي پيشرو بوده است. و اسلام هم در همان ابتدا چنان به آموزش همت گماشت كه از همة ظرفيتهاي موجود براي آموزش استفاده كرد، حتي براي اسراي كفار پيشنهاد ميكرد كه هر كس كه به چند مسلمان سواد ياد بدهد آزاد خواهد شد، در زمان امام صادق اولين مدرسة بزرگ و جامع اسلامي به وجود آمد و در همة زمينههاي حيات بشري به تربيت نيرو پرداخت، اصولاً اسلام بر اساس فالگيري و غيبگويي و... به يك تمدن بزرگ نايل نشد بلكه بر اساس طرحهاي آموزشي منظم و منطبق با نيازهاي جامعه يكي از بزرگترين و با شكوهترين تمدنهاي تاريخ بشر را پايهريزي كرد كه مهمترين اكتشافات در متن همين تمدن صورت گرفت و مايه به وجود آمدن تمدن امروزي بشر شد.[14] در اسلام علم به طور مطلق ستايش شده است و هيچ علمي مردود دانسته نشده است، البته چيزهايي همچون سحر و غيبگويي و... نهي شده و آنها ويژگيهاي علم را ندارندبلكه از مقولة علم خارج هستند. به همين خاطر درگذشته اصلاً چيزي به نام علوم اسلامي و علوم غير اسلامي مطرح نبودو هر آنچه كه بر آن علم صدق ميكرد، صبغة اسلامي و ديني به خود ميگرفت و علماي ديني در گذشته به همان ميزان كه در علوم اسلامي چون حديث، فقه، اصول و... متخصص بودند از علوم ديگر نيز برخوردار بودند. اما متأسفانه با اوجگيري نهضت رنسانس، غربيان آشكارا و پنهان در پي به انحطاط كشاندن مسلمانان برآمدند، تا شايد هم بتوانند عقدههاي حقارت گذشته خود را جبران نمايند و هم بر ثروتهاي كلان ملتهاي مسلمان سلطه پابند و اين كار ممكن نبود كگر با دور ساختن مسلمانان از دانشهاي بشري و به سرقت بردن مايههاي اصيل فرهنگ اسلامي و اكتشافات دانشمندان مسلمان. البته اين كارها به آساني انجام نيافت، بلكه آنها از تمام حيلههاي مخصوص به خود و از هم راههاي ممكن استفاده كردند، تا مسلمانان را از سرمايههاي علميشان دور بسازند و تا جايي پيش رفتند كه يك بيگانگي مطلق بين مسلمين و دانشهاي موجود ايجاد نمودند و موفق شدند كه آنها را در بيغولههاي مدارس بي روح محصور كنند؛ علماي اسلام ديگر به امت مسلمان نميانديشند و در غيبت جامعه و اجتماع مسلمين مشغول و سرگرم كتابهاي حديث و رجال و اصول و فقه و... گرديدند؛ همة كوششهاي عالمان ديني معطوف به اين امر ميشد كه چگونه اعمال عبادي و فردي بدور از چشم ديگران و در انزواي مطلق به سامان بكشانند. اما خوشبختانه علماي آگاه و فقهاي بيدار اسلام به ويژه در عالم تشيع زمينههاي يك انقلاب فكري و فرهنگي عظيم را فراهم نمودند و بار ديگر بر ويرانههاي تمدن اسلامي بنيادهاي نوين را پايهريزي نمودند، از پيشگامان مبرز اين حركت كساني چون امام خميني ره، شهيد صدر و شهيد مطهري را ميتوان نام برد و آنها توانستند بار ديگر پاي علماي دين را به صحنه بكشانند، گر چند كه شايد خيليها راضي نبودند و تا هنوز هم چنين انديشههايي يافت ميشود. در هر حال روحانيت و علماي دين در حال يك آزمون سرنوشتساز و تعيين كننده به سر ميبرند، به همين خاطر است كه ميگوييم تبليغ اسلام و دين در چارچوب وعظ و خطابه شفاهي كارساز نيست و ديگر علوم اسلامي را در لابلاي كتابهاي هفتصد سال پيش جستجو نمودن و ياد گرفتن در همان قالبهاي كهن مشكلي را حل نخواهد كرد. پس بايد در سيستم آموزشي حوزههاي علميه تجديد نظر جدي صورت بگيرد و اين مسئلهاي است كه هم دربارة آن اتفاق نظر دارند، اما دريغ از اتفاق در عمل. اما اينكه چگونه يك سيستم كارآمد با پشتوانههاي غني و اصيل ديني طراحي نمود، هنوز هم محل بحث است و شايد بتوان نظريه پردازان دين عرصه به سه گروه كلي تقسيم كرد: 1. كساني كه معتقدند بايد همان كتب درسي قديمي را حك و اصلاح نمود و همانها را تدريس كرد و چنانكه فعلاً درحوزههاي علميه كم و بيش همين شيوه اعمال ميشود و اين مسئله به شكل تلخيص نويسي و جزوهخواني منجر گرديده است و نتيجه اين امر از قديم هم بدتر شد. زيرا در قديم حداقل يك طلبه متول ديني را ميتوانست بفهممد و معني كند ولي امروزه كمتر طلبهاي است كه بر متون پيچيدة قديم اشراف داشته باشد. 2. برخي معتقدند كه بايد همه چيز را دگرگون ساخت و حوزهها را به شكل دانشگاهها در آورد يعني اينكه همة رشتهها بايد وارد حوزه شود، حتي شيمي، فيزيك، رياضي و... و در كنار آنها مثلاً ادبيات عرب، فقه و اصول و ديگر شاخههاي علوم اسلامي تدريس شود. اين شيوه هم عملي نخواهد بود زيرا در آن صورت حوزههاي علميه ماهيت اصيل خود را از دست خواهد داد و ماهيت جديدي پيدا خواهد نمود و حتي ممكن است به انقراض علوم اسلامي چون فقه و اصول منجر شود. 3. كساني هم هستند كه مبناييتر ميانديشند و عقيده دارند كه تغيير و تحول سيستم آموزش در حوزههاي علميه يك فرآيند بس خطير و پيچيده است كه كوچكترين اشتباه ممكن است بار ديگر ما را به واديهاي ديگري بكشاند ولي در عين حال يك امر اجتناب ناپذير و ضرورتي است كه بايد انجام پذيرد، به عبارت ديگر ديد ژرفتر به مسئلة دينست كه نه لازم است كه فقط در ميان الفاظ پيچيدة كتب درسي قديم اسير بمانيم و نه ضرورتي دارد كه رشتههاي مثل تجربي را وارد حوزه كنيم، بلكه ابتدا بايد نحوه نگاه به مسئله آموزش و تعليم و تربيت در حوزهها اصلاح نمود و تئوريهاي فردگرايانة قديم را به تئوريهاي جديد و اجتماعي و كارآمد تبديل كرد و آنگاه بر شالودة نظريههاي صحيح و منطقي نظام آموزش را طراحي كرد.حتي ما در گذشته هم نمونههاي جالب و الگوهاي خوبي داريم كه تدريسشان با شرايط و مقتضيات زمانه همخواني كامل داشته است به عنوان نمونه، مرحوم آخوند خراساني در تدريس علم اصول چنان شيوة منحصر به فرد داشت كه تمام يك دورة اصول را در مدت دو سال تمام ميكرد.[15] و همان آخوند كسي بود كه در حدود 1400 نفر شاگرد داشت و 400 نفر از شاگردان ايشان از مجتهدان مسلّم روزگار خود بودند[16] و آخوند كسي است كه كتابي مثل كفاية الاصول را نوشت. ولي همين اكنون هستند كساني از فقها كه دورة درس اصول ايشان به بيست سال ميكشد. همين مقايسه به خوبي مينماياند كه ظرفيتهاي بسيار در حوزه وجود دارد اما اينكه چگونه آن ظرفيتها را كارآمد ساخت؟ پاسخ اين پرسش بستگي تام به همت طراحان سيستم آموزشي حوزه دارد و اين كار يك نفر و چند نفر و يكسال و چند سال نيست بلكه همة كساني كه در اين عرصه فعاليت ميكنند، انرژيهايي كلان و زمان بسيار صرف اين مسئله شده كه چگونه ميشود، علوم حوزهوي و ديني را در عرصة رقابت با ديگر علوم كشاند؟ و چگونه ميتوان به پرسشهاي انسان معاصر پاسخ گفت؟ و چگونه ميتوان يك جنبش نرم افزاري ارايه نمود و چگونه ميتوان به توليد علوم اسلامي پرداخت؟ عالمان دين بايد به اين مسئله بينديشند كه يكي از بنيادهاي نظري اسلام شيعي، تئوري مبارزه است، مبارزه ميان حق و باطل و در مذهب شيعه اصلاً تئوري صلح حق و باطل نداريم و ميدانيم كه جهان آكنده از باطل است و كفر، از سوي ديگر مبارزة مسلحانه با شمشير و تفنگ و توپ و... كارآيي خود را از دست داده است و عرصة مبارزه هم ديگر يك كشور، يك منطقه و در يك جغرافيايي مشخص نيست بلكه مبارزه مبارزة انديشه و تفكر در پرتو تبليغات گسترده با امكانات تكنولوژي جديد است و عرصه هم عرصة فكر و مغز انسانها و از همين رهگذر تسخير كل عالم به عنوان يك دهكده ميباشد. حال در اين ميدان و براي تسخير اين عرصه با چه سلاحي بايد به مبارزه بر خواست؟ و چه استراتژي بايد در پيش گرفت؟ مبارزه در دنياي امروز به قدري پيچيده شده كه كهن است دو دشمن بر سر يك ميز در كنار هم بنشينند و با لبخند به همديگر يك فنجان قهوه تعارف كنند، ولي در عين زمان لرزه بر بنيادهاي نظري و اعتقادات همديگر وارد كنند. تا زماني كه حوزههاي علميه و متوليان دين نتوانستد سيستم آموزشي خود را در اين راستاها عيار بسازند ضريب موفقيت در ارايه و تبليغ دين بسيار اندك خواهد بود پينوشتها: [1] محمد تقي رهبر، نگاهي به مسئلة تبليغ، مجلة پاسدار اسلام، شمارة 158/ ص 40 [2] همان، به نقل از مجلة امريكايي >اسكرو< [3] دانشنامة جهان،حداد عادل و ديگران ج 6/ ص 448/ بنياد دايره المعارف اسلامي [4] همان [5] همان [6] علي اكبر ضيايي، آئين سخنوري و نگرش بر تاريخ آن، ص 211 به بعد، انتشارات امير كبير، تهران 1373 [7] محسن خزان، دين و ارتباطات، مجلة مسجد: سال دوم، شمارة 11/ ص 40 [8] پيشين، ص 41 [9] دانشنامة جهان اسلام، ج 6/ ص 451 [10] ابن خلدون، مقدمه، ج 1/ ص 40 [11] شهيد مطهري، مشكل اساسي در سازمان روحانيت (ده گفتار) ص 281/ انتشارات صدرا چاپ پنجم [12] همان [13] همان، ص 293/ 289 [14] ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 4/ (بخش اول) ص 307 به بعد، چاپ چهارم، شركت انتشارات علمي و فرهنگي [15] آيتالله سيد محمد محسن امين، بازنگري در نظام آموزشي حوزههاي علميه، پگاه حوزه، پيش شماره 2/ ص 19 [16] شهيد مطهري، حماسه حسيني ج 1/ ص 415، انتشارات صدرا، چاپ سي هفتم.
مبلغان و چالشهاي شخصيتيهمانگونه كه تبليغ خود به عنوان يك فرآيند مهم و اساسي در راستاي هدايت امت اسلامي تا هنوز فاقد چار چوبهاي نظري تعريف شده ميباشد،[17] و همانگونه كه سازمان روحانيت به عنوان متولي امر تبليغ دين دچار چالشهايي اساسي است، مبلغان دين نيز كه از درون همين سازمان بيرون ميآيند، بالتبع دچار مشكل خواهند بود. اما كاستيهايي كه مستقيماً مربوط به شخصيت مبلغان هستند كه مسلماً در هنگام تعامل با جامعه بروز خواهند كرد، چه چيزهايي هستند؟ شايد با مطالعه و تحقيق ميداني بر روي عملكرد و ميزان موفقيت مبلغان بتوان فهرست بلندي ارايه نمود ولي آنچه كه با يك نگاه اجمالي بر روي رفتارها و منشهاي روحانيت و تيپ شخصيتي مبلغان و تبارز ايشان در جامعه به ويژه روحانيت افغانستان به ذهن متبادر ميشود، چند امر مهم ميباشد كه هدف نهايي تبليغ را به شدت تنزل ميدهد و آنها را ميتوان به عنوان >مؤلفههاي منفي< ياد كرد: 1. عدم تخصصهاي لازم در زمينة تبليغ اگر دنياي امروز تبليغ يكي از اموري است كه همواره با تخصص همراه است، شايد هيچ دستگاه تبليغاتي را نتوان يافت كه بدون فراگيري تخصصهاي لازم وارد صحنه شده باشد و عرصة تبليغات به قدري گسترده است كه در آن از اكثر علوم و فنون بشري مايه ميگذارند، به عنوان دانشهايي چون، روانشناسي، جامعهشناسي، تاريخ، ادبيات، هنر و... از ضروريترين نيازهاي يك مبلغ و يك دستگاه تبليغاتي ميباشد، اما متأسفانه روحانيت ما نه تنها در اين زمينه تخصص ندارند كه حتي به علوم اسلامي هم به شكل تخصصي نمينگرند، در حاليكه يك مبلغ دين بايد حداقل در زمينة يكي از علوم اسلامي از قبيل، كلام، فلسفه، تفسير، اخلاق و... تخصص داشته باشد. و هنگامي كه با مردم سخن ميگويد بداند كه خاستگاه كلام او چيست؟ و از چه جايگاهي حرف ميزند؟ اما اكنون چنين چيزي وجود ندارد. در حاليكه در گذشته علما نسبت به خطابه كه يكي از گونههاي منحصر به فرد تبليغي بوده است، به قدري علمي نگاه ميكردهاند كه دهها رسالة علمي نوشته شد و هم اكنون نيز وجود دارد. رسالههاي پر محتواي گذشته كه دربارة خطابه نوشته شده بود تدريس ميشد و يك متعلم علوم اسلامي هنگامي كه وارد اين عرصه ميشد، از همان ابتدا با خطابه در قالبهايي چون منطق، بلاغت، معاني، بيان، بديع و... آشنا ميشد. تا اكنون هم برخي از كتب علمي چون مطول و مختصر و... در زمينه معاني و بيان در قفسههاي كتاب طلاب خاك ميخورند. ولي واقعيت اينست كه آن كتابها براي دورانهاي خودشان نوشته شده بوده و بسيار هم مفيد و علمي بوده است و اينك كه نميتواند آن كتابها پاسخگوي نيازهاي روز مبلغان باشد، كمكم به فراموشي سپرده ميشود و هيچگونه جايگزيني براي آنها وجود ندارد. حال آنكه همان علوم، البته در قالبهاي نو، به مراتب واجبتر از گذشته ميباشد. در دنيايي كه اطلاعات با رنگهاي مختلف چون باران از هر طرف بر سر مردم ميريزد و هيچ گريزي از آن نيست، باراني كه كه همة اعتقاد، ايمان، ارزشها و آموزههاي ديني ما را در معرض خطر جدي قرار داده است، ما به عنوان حافظان دين و ايمان مردم مسلمان، چه چيزهايي براي پيشگيري از ويراني آنها آماده كردهايم؟ و مبلغان ما به كدام يك از دانشهاي روز مسلط هستند؟ و چه تخصصهايي را در زمينه تبليغ فرا گرفتهاند؟ از ياد نبريم كه >تهاجم فرهنگي به عنوان متغيرهاي متعددي كه بر رفتار فرهنگي مردم، تأثير مستقيم و غير مستقيم دارد، يك مبلغ ديني بايد بر اين نكته واقف باشد كه براي پيشبيني تأثير كار خودش، كنترل و شناخت سهم اين متغيرها ضروري است، اگر نتوانيم اين متغيرها را تا حدودي شناسايي كنيم عملاً موفقيتي نخواهيم داشت.[18] <چنين برخوردي با پديدهاي چون تهاجم فرهنگي نيازمند تخصصهاي لازم ميباشد، اما متأسفانه تا هم اكنون يك نوع بي نظمي خاصي در ميان ما حاكم به قول شهيد مطهري: >قدرت و معنويت دين است كه با اين همه بي نظمي و بي حسابي روحانيت، ما را نگهداري كرد، و مانع متلاشي شدنش (سازمان روحانيت) شده است. <[19] مفهوم كلام شهيد مطهري اين ميتواند باشد كه به جاي اينكه ما از متلاشي شدن معنويت و دين جلوگيري كنيم، چنانكه فلسفه وجودي روحانيت همين است، دين و معنويت در كمال غربت، مانع متلاشي شدن دم و دستگاه ما شده است! و واقعاً هم همينگونه است. 2.فهمهاي نامتوازن از اسلام اسلام به عنوان يك دين جامع و كامل به لحاظ علمي يكي از آسانترين اديان است، اما به لحاظ نظري معركة آراء و نظريات مختلف گرديده است. لذا فرقههاي متعدد كلامي، فقهي، مذهبي و فلسفي از درون آن سر برآوردهاند تا جايي كه گفته شده به هفتاد و دو ملت بلكه صد ملت ميرسند: جنگ هفتاد و دو ملت هم را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند و هر فرقهاي در درون خود با اختلافت بسيار مواجه گرديده است، به عبارت ديگر دين اسلام را از حيث نظري ميتوان به تالاري تشبيه كرد كه آيينههاي فراوان در آن كار گذاشته شده است و وقتي كسي وارد اين تالار شود به سختي ميتواني آن را بيابي، در واقع حقيقت در ميان تصاوير مختلف گم شده است. و يافتن حقيقت اسلام از ميان اين هم در هم تنيدگي فرق كار بس مشكل است. هر روز نه تنها مذاهب و فرقهها و نحله انجام يافته و به وحدت نميرسند كه افزوده هم ميشوند. شايد بتوان گفت كه ما چون دين اسلام به عنوان يك حقيقت كامل و مطلق چون خورشيدي است كه درخشش آن چشمها را از نگاه و انديشهها را از فهم عاجز ميسازد. بسيار بودهاند كساني كه يا به بيراهه رفتهاند يا توقف كردهاند؛ اين همه قيل و قال در كتب اسلامي، در زمينههاي تاريخ، كلام، فقه، فلسفه و... محصول همين اختلافها است. امروزه مبلغان اكثراً هنگامي وارد جامعه ميشوند كه خود هنوز به يك ديدگاه منسجم و منظم در زمينة مسائل اسلامي دست نيافته است و معمولاً معلومات دست چندم را غالباً به صورت تكرار مكررات تحويل جامعه ميدهند. وجود هيچگونه نقشي در تنظيم و تطبيق آنها بر بنيادهاي نظري اسلام ندارند. شايد بزرگترين لغزشها از همين نقطه نشأت يافته باشد، شيعه، به ويژه در مسئلة عاشورا و نهضت حيات بخش كربلا از همين غفلتها بالاترين تحريفها را متحمل شده است. گر چند كه شخصيتهاي بزرگواري چون شهيد مطهري دست به پالايش عظيم و در خور توجه دربارة تاريخ عاشورا زدند ولي متأسفانه عليرغم اين كوششها هنوز هم شيوههاي نادرست وعظ و خطابه و مرثيه و روضهخواني گذشته همچنان بازارشان گرم است. هنوز در ميان مبلغان ما روضهها و داستانهايي تكرار ميگردند كه با روح عاشورا بيگانهاند. علت اساسي و اصلي چنين بازار گرميها و چنين برخوردها با عاشورا و در مجموع مذهب، نداشتن علم كافي و آگاهي درست از آموزههاي ديني است. تبليغ بدون علم و آگاهي يكي از چيزهايي بوده است كه بزرگترين ضربهها را به اسلام وارد كرده است امام صادق(ع) در حديثي از زبان پيغمبر(ص) ميفرمايد: >من عمل علي غير علم كان ما يفسد اكثر ممّا يُصلح<[20] >كسي كه بدون علم و آگاهي عمل ميكند فسادش از اصلاحش بيشتر است. < از حديث چنين بر ميآيد كه خطاب آن متوجه كساني است كه كارهاي نيك انجام ميدهند ولي از روي جهل و ناداني وگرنه كساني كه عملاً و از روي آگاهي فساد ميكنند، چه از روي جهل باشد و چه از روي علم در هر صورت فساد بر عملش مترتب خواهد بود مخصوصاً زماني كه هم مبلغ و عالم از روي عدم علم كار كند و هم مردم در سطح پائيني از آگاهي قرار داشته باشند در اين صورت معلوم است كه نتيجه چه خواهد شد. 3.گرايشهاي حزبي جناحي يكي از پيآمدهاي انقلاب اسلامي افغانستان و جهاد عليه بيگانگان، تكثر و تنوع و افزايش احزاب و جناحهاي سياسي و نظامي، با خاستگاههاي متفاوت، بوده است، بنابر برخي از آمارها در دوران حضور و روسها در افغانستان، بيش از صد حزب و گروه اعم از اسلامي و غير اسلامي همزمان در افغانستان وجود داشته است. اينكه آيا تحزّب و فلسفة آن چيست؟ نگاه اسلام به حزبگرايي و تحزب چيست؟، جايگاه احزاب در يك جامعه چيست؟ و... بحثهاي نظري فراواني ميطلبد كه بايد در مجالي ديگر به آن پرداخت. ولي آنچه كه مورد بحث ما است، تعامل روحانيت، به عنوان مبلغان دين، با احزاب و تحزب است و اينكه احزاب چه تأثيراتي بر حيثيت اجتماعي و خاستگاه معنوي روحانيت گذاشتند و متقابلاً روحانيت احزاب تحت رهبري خود را به كجا بردند؟ و لازم به ذكر است كه بحث ما در اين نوشتار، به طور اخص، بر روي روحانيت شيعة افغانستان متمركز است. بدون شك روحانيت شيعه افغانستان، از پيشگامترين روحانيت در به وجود آوردن جبهههاي مقاومت عليه روسها بودهاند و آنها براي اولين در تاريخ تشيع افغانستان با الهام از انديشههاي ناب اسلام و شيعي، بعد از قرنها خاموشي و سكوت، دست به حركت اصلاحي در ميان مردم و مبارزه عليه ستم و ستمگري زدند، اولين احزاب شيعي به معني واقعي كلمه در سالهاي 57 و 58، يعني اولين سالهاي تجاوز روسها، در مناطق مركزي افغانستان به وجود آمدند. البته بايد توجه كرد كه احزاب شيعه قبل، قبل از تجاوز روسها، در محافل خصوصي و مختص و محرمانه نطفه بسته بودند، ولي تبارزشان در جامعه به شكل مسلحانه و نظامي عليه روسها بود. به اين معني كه به همان ميزان كه مبارزات بوسيلة نيروهاي مردمي اوج ميگرفت و وسعت مييافت، در همان زمان برخي از روحانيت آگاه به فكر ساماندهي فكري اين مبارزات و فراهم نمودن زمينههاي سياسي براي گروههاي مسلّح بودند، هم گروههاي مردمي كه عليه تجاوزگران ميجنگيدند به وسيله روحانيت رهبري ميشدند، از دين حيث ميتوان مبارزات حق طلبانه و بر حق شيعيان افغانستان را به رهبري روحانيت، يكي از درخشانترين دورههاي رهبري روحانيت در افغانستان دانست. اين مسئله زماني بيشتر اهميت پيدا ميكند و پذيرفتهتر مينمايد كه وضعيت گذشته روحانيت و در مجموع وضعيت زندگي شيعيان و تبعيضهاي رنگارنگ عليهشان را مورد مداقه قرار دهيم. واقعيت امر اينست كه روحانيت در افغانستان معاصر سابقة رهبري سياسي و اجتماعي كمتري نسبت به ديگر كشورها داشتند، اگر هم كساني چون شهيد بلخي در مبارزات سياسي روحانيت به چشم ميخورند، اولاًبسيار نادر است و ثانياً حتي ايشان مبارزات خويش را نه از ميان مردم و يك انقلاب عمومي بلكه در ميان روشنفكران و نيروهايي جستجو مينمود كه نميشد به آنها اعتماد كرد، لذا در اولين حركت خود سركوب شدند و چيزي به نام يك تجربة مبارزاتي نتوانستند از خود به يادگار بگذارند، گر چند كه الهام بخش قيامهاي بعدي بودند. با توجه به مطالب مختصر فوق، ورود روحانيت در صحنههاي سياسي، نظامي و اجتماعي و در يك كلام بدست گرفتن رهبري مبارزه عليه بيگانگان، يك ريسك متهورانه و در عين حال متكي بر انديشههاي ناب شيعي و تئوريهايي چون، قيام، انقلاب و مبارزه بود. اما متأسفانه نهضت نوپاي روحانيت تقريباً در همان ابتدا، دچا انحرافهاي بسيار عمده گرديد؛ اختلافت بسيار تند و شكننده در سطح رهبري منجر به جنگهاي خونين داخلي شد و بدينسان يكي از تلخترين دورههاي تاريخ تشيع افغانستان شكل گرفت.اين مسئله هم چنان به يك عنوان يك معماي حل نشده در ذهن ملّت مسلمان ما و حتي خود رهبران جاودانه شد و هيچگاه روشن نگرديد كه چگونه اختلاف در صفوف روحانيت نفوذ كرد و چه عواملي باعث شد كه اين اختلافات به جنگهاي خونين و برادر كشيهاي بي سابقه كشيده شد و هزاران نفر جان خود را از دست دادند؟ اما تمام قضيه در همين جا خاتمه نيافت، نفاق، بدبيني نسبت به همديگر و سوء تفاهمها از بالاترين تا پائينترين لايههاي اجتماعي بند افشاند ولي آنچه كه از همه مهمتر است و مرتبط با موضوع اين نوشتار است اينست كه اين بدبينيها و نفاقها بيش از هر كسي ديگر دامن روحانيت را فرا گرفت، و هنوز هم كم و بيش رسوبات آنها در اذهان ما باقي است و مهمتر از آن تأثيرات سوئي است كه بر حيثيت اجتماعي و جايگاه معنوي روحانيت باقي ماند، لذا هنوز هم مردم در اولين برخورد با يك طلبه و روحاني ميخواهند بدانند كه او به كدام يك از احزاب و جناحها وابسته است؟ و براي دستيابي به پاسخ اين پرسش مضمر، يا مستقيماً سؤال ميكنند، و يا با پيش كشيدن بحثهاي كليشهاي خود به نتيجة دلخواه ميرسد و خودش در نزد خود به قضاوت مينشيند. لذا تأثير كار يك روحاني و طلبه به عنوان مبلغ دين بستگي تام به اين قضيه دارد كه چقدر ميان او و مخاطبانش همسويي حزبي و جناحي وجود داشته باشد، به عبارت ديگر همسويي يك مبلغ و يا حداقل همسو نشان دادنش در ظاهر با مخاطبانش به مثابة يك متيغّر مستقل عمل ميكند. چه بسا بودهاند طلابي كه به خواستهاي حزبي اطرافيان خود جواب مثبت نداده. مطرود اطرافيان و حتي خويشاوندان نزديك خود قرار گرفتهاند، هم چنين بودهاند طلابي كه واقعاً مخلصانه درس فرا گرفته و مدتهاي مديدي از وطن دور بودهاند و نه عقيده به جناح بازيها داشته و نه در چنين جريانهايي شركت داشتهاند، اما همينكه وارد جامعة خود شده، چون به يك طرف قضيه وابستگي صرفاً خويشاوندي داشتهاند، لذا هيچگاه به او به چشم يك طلبه و يك روحاني نگاه نشده بلكه به چشم يك طرف قضيه نگاه شده و تمام رسالتهاي اسلامي كه او بر دوشش احساس ميكرده زير سؤال رفته و تمام كوششهايش بي نتيجه ماندهاند. حقيقت مطلب اينست كه عامل اصلي و بي واسطة چنين اوضاعي خود روحانيت بوده است لذا ميبينيم كه شأن روحاني و يك عالم دين تا به كجاها تنزل يافته است، حال پرسش اينست كه چگونه او ميتواند با چنين چهرهاي نگهبان و پاسدار ارزشهاي اسلامي باشد؟ در هر صورت هيچ جايگزيني (Atternative) براي روحانيت در زمينه تبليغ احكام دين وجود ندارد، پس بايد روحانيت راههايي براي بدست آوردن اعتماد مردم و زدودن نگاههاي بدبينانه و مرمّت جايگاه معنوي خود چارهاي بينديشند. 4. رقابتهاي ناسالم يكي از پديدههاي منفي كه از ديرباز در ميان مبلغان و روحانيت وجود داشته است، حسادتها و تنگنظريهاي نسبت به همديگر بوده است، هنوز هم اگر در جايي دو نفر روحاني حضور داشته باشند، يكي ديگري را بر نميتابد، حتي مضمون حديثي هم اين مطلب را تأئيد ميكند، البته اين مسئله به عنوان يك قاعده كليت ندارد و همواره علماي اصيل و آگاه حتي در تبليغ و ترويج همديگر از هيچ كوششي فرو گزار نكردهاند، در هر حال اين مسئله در افغانستان نسبت به هر جاي ديگر مشهودتر است و عريانتر. به عنوان نمونه همين اكنون در شهر كابل پنج نماز جمعه از سوي شيعيان برگزار ميشود! در هيمن كابل هر مسجد و حسينيهاي از صاحب مشخص و روحاين مشخصي دارد كه اگر مبلغي وارد كابل شود، به سختي ميتواند، براي چند دقيقه نوبت روضه و سخنراني بيابد. اين مسئله البته منحصر به كابل نيست، بلكه در تمام ولايات و قصبات همين قاعده حاكم است. مثلاً اگر يك روحاني در يك منطقة به حيث روحاني شناخته شده باشد و طلبهاي از جاي ديگر وارد آن منطقه شود، با حركتهاي بسيار ظريف نه، كه تازه واردان معمولاً به چنان شيوههايي نه اعتقاد دارند و نه آگاهي، از پيش زمينههاي او را خراب ميكند. همين مسئله البته در ميان مردم كشيده ميشود و سرانجام موجبات بدبيني نسبت به كل روحانيت را فراهم ميكند، نتيجة چنين بدبينيها عدم اعتماد مردم به روحانيت است و هنگامي كه مردم به خود روحانيت اعتماد نداشته باشند، بديهي است كه هيچگاه در تبليغ خود موفق نخواهند بود. 5. مطلق نگري و تظاهر يكي از بدترين اوصاف منفي، وجود تكبر و مطلقنگري و خودبيني است، كسيكه تنها خود را ميبيند و همواره از مردم توقع دارد كه او را تا سر حد افراط احترام كند، نه تنها به بزرگي نخواهد رسيد كه حتي همين امر موجب خرد شدن و كوچك شدن او خواهد شد. متأسفانه چنين امري در ميان علما كاملاً مشاهده ميشود و اگر كسي احياناً انتقادي بكند، فوراً عصباني ميشود و ميگويد: به من توهين شده است، چه بسا كه گفته ميشود، به اسلام توهين شده است. حتي بسيار ديده شده است كه چنين بر خوردهايي به نزاع فيزيكي بين يك عالم و يك انسان عادي شده است، شايد اين امر در جاهايي مثل قم و نجف كمتر قابل باور باشد، ولي در افغانستان چنين چيزهايي هميشه وجود داشته است، مخصوصاً در اين سالهاي اخير كه علما معمولاً متعلق به يكي از احزاب بوده و مسلماً داراي قدرت و چند نفر محافظ مسلّح، برآيند چنين برخوردهايي بروز پديدة منفي تظاهر و ريا و مجامله است، زيرا رابطة عاطفي و صميمانة يك روحاني با مردم از بين ميرود و جاي خود را به يك رابطة تضّعي و تكلفآميز ميدهد، و همين امر از نهادينه كردن فرهنگ اسلامي در جامعه و دروني ساختن آن در افراد جامعه جلوگيري ميكند، و حتي تديّن مردم يك تدين ريايي و سطحي خواهد بود. در حاليكه>تبليغات بايد دروني ساختن نظام ارزشي مذهبي را هدف قرار دهد و از سطحي كردن رفتارها بپرهيزد.<[21] و اين نكته را بايد توجه داشت كه در مقام عمل، مقام يك مبلغ كمتر از مقام يك مجتهد جامع الشرايط و لذا اعمال و رفتار يك مبلغ به همان اندازه در جامعه مؤثر است كه اعمال و رفتار يك مجتهد.[22] 6. تبليغ به مثابة كسب يكي از پديدههايي كه از دورانهاي گذشته رواج داشته و در اين آخر شدت بيشتري يافته است، اينست كه در برابر عمل تبليغ از مردم پول دريافت ميدارند ميتوان گفت كه عمل تبلغ مخصوصاً در ماههاي رمضان و محرم و صفر به مثابة شغلي و كسبي براي عدهاي از روحانيت در آمده است، از همين قبيل است، اعمال و انجام واجبات شرعي ميت، عقد نكاح، طلاق و... كه به صورت يك سنّت ناپسند درآمده است. در سراسر فقه شيعه اين مسئله و مسائل مشابه آن تحت عناويني چون >حرمت تكسب به وسيلة واجبات< مورد بحثهاي جدي قرار گرفته است و بيان گرديده است كه آيا تكسب به وسلة واجباتي چون، دفن ميّت، كفن ميّت، قضاوت، خلافت، امامت جماعت و جمعه و اذان حرام است يا حلال؟ اكثر علما و فقها قايل به اين مسئله گرديدهاند كه ارتزاق كساني كه چنان اعمالي را انجام ميدهند، از بيتالمال اشكال ندارد ولي فقط به اندازة رزقشان و به مقدار كفايت زندگي روزمره از آن استفاده كنند، البته اين مسئله نبايد به عنوان كسب يا اجرت در برابر اعمال مذكور تلقي شود، چونكه به هيچ وجه نميتوان در برابر واجبات اجرت گرفت.[23] مسلماً هنگامي كه عدهاي ميآيند در حوزه و تمام عمر خود را صرف علوم اسلامي ميكنند و از سهم امام و وجوهات شرعيه به عنوان هديه يا هر عنوان ديگر استفاده ميكنند، مسئله تبليغ دين بر اساس آية >نفر< بر آنها واجب ميگردد، آن هم واجب عيني، بنابراين تبليغ از مصاديق واجبات عينيه تلقي ميگردد و لذا در برابر واجبات اجرت و مزدي مطرح نيست. به هر حال فقهاي شيعه، بحثهاي مفصل و موشكافانهاي در اين مطرح نمودهاند كه ما فعلاً در مقام بحث آن مسائل نيستيم.[24] فعلاً بحث ما در اين است كه چنان شيوهاي فعلاً در ميان روحانيت رواج يافته است و گذشته از مباحث شرعي، چه پيآمدهايي در سرنوشت تبليغ اسلامي به عنوان جريان قدرتمند ومؤثر، دارد؟ مهمترين پيآمدهاي اين مسئله را ميتوان چنين شرح كرد: الف) عوام زدگي: كسيكه از لحاظ مالي متكي بر مخاطب خود باشد، قطعاً نميتوتند مسايل را آن گونه كه همت مطرح كند زيرا در بسياري از موارد با منافع مخاطبان در تضاد مياُفتد و به قول شهيد مطهري: >عوام زدگي از سيل زدگي، زلزله زدگي، مار و عقربزدگي بالاتر است<[25] و >حكومت عوام، منشأ رواج فراوان ريا و مجامله و تظاهر و كتمان حقايق و آرايش قيافه و پرداختن به هيكل و شيوع عناوين و القاب بالا بلند در جامعه روحانيت ما شد كه در دنيا بي نظير است<[26] ب) فرو كاستن اهداف بلند بدون شك تبليغ دين از مقدسترين و عاليترين اعمال انساني است كه نصيب هر كس نميشود، تبليغ در واقع رسالتي است در ادامة رسالت پيامبران و اولياي خداوند كه بر دوش علما گذاشته شده است، اما متأسفانه وقتي بخشي از نيات و اهداف مسايل مالي و مادي قرار ميگيرد، از آن هدف بلند فرو كاسته ميشود و تنزل مييابد. و اين مسئله قطعاً اثر وضعي بر فرآيند تبليغ خواهد گذاشت. ج) خدشه بر كرامت نفس از آنجا كه مردم مسلمان و متدين، علما و روحانيت را همواره با كرامت نفس و قناعت ميشناختهاند با چنين رفتارهايي از سوي برخي از مبلغان، ممكن است حيثيت و كرامت نفس او مخدوش گردد. د) آلوده شدن به اموال شبههناك بسياري از مردم از آنجا كه مسلمان و متدين هستند و از سوي ديگر مسايل شرعي را درست نميدانند، ممكن است مبلغي را كه براي يك مبلغ در ماه رمضان يا عاشورا پرداخت مينمايند، به عنوان يكي از وجوهات شرعيه از قبيل خمي، زكات و... نيت كنند، در حاليكه هر يك از وجوهات شرعيه موارد مصرف خاص دارد. هـ) پيشي جستن مفضول بر افضل به دليل زيركي كساني كه مسئله تبليغ را به عنوان شغل قرار داده و هر سال فقط به دلايل مالي مبادرت به هجرتهاي كوتاه مدت تبليغي مينمايند، گر چند كه ممكن است همين امر هم پسنديده باشد، ولي از سوي ديگر موجب ميشود كه كساني كه واقعاً به مسائل اسلامي آگاهي كامل دارند و ميتوانند به نحو مطلوب تبليغ كنند، از صحنه خارج بمانند، زيرا چنين افرادي هيچگاه در جايي كه پول مطرح است وارد نميشوند. در مجموع ميتوان گفت كه در ميان بسياري از روحانيت، متأسفانه تبليغ به مثابه كسب و كار در آمده است البته در ميان روحانيتي كه به تبليغ ميپردازند، اما آنها كه اصلاً در فكر تبليغ دين نيستند كه كارشان بدتر است. به هر حال پيامدهاي منفي اين مسئله منحصر به موارد فوق نيست بلكه پيامدهاي منفي ديگري نيز دارد. 7. غفلت از هنر هنر قدمتي به درازاي عمر انسان دارد و تنها يك مقولة بشري صرف كه مخلوق انسان باشد، نيست بلكه در فطرت و وجود انسان نهاده شده است.[27] ميتوان گفت: همان زماني كه خداوند به يك خلق مبارك (فتبارك الله احسن الخالقين) دست زد، در همان زمان زيبايي و هنر هم خلق گرديد. و قرآن به عنوان كلام خداوند >بلاغ مبين< نام گرفته است، و سراسر زيبايي و هنر است. گر چه قرآن كريم بسيار فراتر از يك اثر هنري به مفهوم رايج ميباشد ولي به عنوان معجزهي بزرگ الهي مختصات و ويژگيهايي دارد كه در هر زمان و مكان، به ميزان علم و توان روحي و ذهني بشر و به قدر فهم او، تفسير خاص خود را مييابد و مهمتر اينكه براي ما ميتواند به عنوان بالاترين الگو مورد استفاده قرار گيرد،[28] اعجاز قرآن از آن حيث است كه خداوند اين بار قدرت خود را نه در عصاي موسي، نه در احياي مردگان به وسيلة عيسي و... نمايان ساخته است، بلكه در لابلاي الفاظ و هيأت كلمات و به صورتهاي آيههايي چون ستارگان آسمان، عرضه داشته است، از همين جا است كه اصلاً قرائت قرآن مانند قرائت، تورات و انجيل و زبور و يا كتب ادياني چون بوديسم، زرتشتي و... نيست بلكه بايد از قدرت فوقالعادة بشر براي تلاوت آن سود جست و شفاف و روشن حتي حركات آن را به صحيحترين وجه ادا نمود، تا هيچگونه ابهامي در آيات خداوند باقي نماند، اين بزرگترين و روشنترين پيام قرآن براي يك مبلغ ديني است؛ گفتمانهايي چون: >گفتمان هدايت<، >گفتمان تبشير<، >گفتمان انذار<، >گفتمان بلاغ مبين< [29] از نمونههاي بارز >هنر مقدس< است، هنري كه فرا مكاني و فرا زماني است؛ بدون شك در آيات قرآن، هنري مضمر است كه مكان و زمان در آن معني نمييابد و فوق زمان و مكان است. مسلمانان در گذشته با الهام از همين وجه هنري قرآن به خلق هنرهاي بي زمان و مكان پرداختند، هنرهايي كه با ابديت پيوند داشتند و به موجب همين پيوند و پيوستگي اعتبار جاودانه يافتند.[30] نكتههاي بسياري در قرآن يافت ميشود كه در همين راستا بي نهايت جالب و تأمل برانگيز است. همانگونه كه ميدانيم در ابتدا تصور ميشد 150 آيه در قرآن تحت عنوان >آيات الاحكام< وجود دارد، بعدها مرحوم مقدسي اردبيلي آمد، در >زيدة الاحكام< گفت حدود 450 آيه تحت عنوان >آيات الاحكام< وجود دارد. و در اين اواخر مرحوم، علامه محمد مهدي شمس الدين. طبق تحقيقاتي كه انجام داده است، ميگويد: حدود 1000 (هزار) آيه تحت عنوان آيات الاحكام موجود است. [31] اما در همين قرآن 1400 (هزار و چهارصد) آيه مربوط به قصص وجود دارد كه حدود 14% كل قرآن كريم تشكيل ميدهد. و اين بدين معني است كه قرآن مجيد يكي از بهترين قالبهاي هنري (قصه) را براي بيان و >بلاغ مبين< برگزيده است نه فلسفه را.[32] اما چرا قرآن، با آن همه داستانهاي زيبا در ميان مسلمانان معاصر، سبب پيدايش يك نهضت بزرگ رمان نويسي نشد؟ در حاليكه همين جنبة قرآن كريم موجب شد كه در گذشتههاي دورتر، ماندگارترين داستانهاي دنيا توسط عرفا، فلاسفه و دانشمندان اسلامي خلق شود. حتي براي پيچيدترين مسايل فلسفي و عرفاني از زبان داستان و قصه كمك گرفته شد. چه كسي ميتواند امروز داستانهايي چون، منطق الطير عطار نيشابوري، رسالة الطير و سلامان و ابسال ابن سينا و رسالة حي. بن يقظان و... به وجود بياورد؟ قرآن با تمام وجود به ما ميآموزد كه ميتوان مسائل اعتقادي و ديني را در قالبهاي هنري زمانه و عصر خود ارايه نمود. چنانگه ديگران اين كارها كردهاند و موفقيتهاي بزرگي هم كسب كردهاند. به عنوان نمونه: >كارتونهاي دو قلوهاي افسانهاي، به مخاطب اين انديشه را القا ميكند كه اتحاد دو نا هم جنس قدرت ميآورد و اين همان آموزههاي بودا است، و كارتونهاي پينيكيو، يك دورهاي از عرفان مسيحيت و كارتون، ايكيوسان، تداعي كنندة عرفان يوگا است. <[33] و ما ميدانيم كه كارتونهاي مذكور و در مجموع دنياي كارتون تنها بخشي از هنرهاي موجود است كه براي كودكان توليد ميشود و كارتونهاي مذكور چنان جذاب و همه گير شده است كه هر روزه ميليونها كودك را در پاي جعبههاي جادويي ميخكوب ميكند، در حاليكه در تبليغات تك گونهاي اسلامي، كودكان كه همان نسل آينده است، فراموش شده است لذا پرسش اصلي اينست كه براستي ما براي معرفي ارزشهاي بي بديل اسلام كه بي شك ريشه در فطرت آدمي دارد، چه كردهايم؟ انقلاب عاشورا به عنوان بزرگترين حادثة تاريخ اسلام توانست بنيان ظلم و استبداد بني اميه را بر كند و بزرگترين حماسههاي تاريخ بشر را به وجود آورد، چه جايگاهي در هنر امروز ما ميتواند داشته باشد البته اگر امروزه ما صاحب هنر باشيم. به عبارت ديگر، امروز هم ميتوان با الهام از انقلاب عاشورا بزرگترين آثار هنري را خلق كرد، آثاري كه بتواند پايههاي استبداد نوين و مدرن را ويران كند. چه كسي ميتواند انكار كند كه ما از انقلاب عاشورا كه ويژگيهاي يك انقلاب نظامي و سياسي كمتر در آن مدّنظر بود، بلكه خاستگاه اصلياش يك انقلاب فكري و عقيدتي بود، فقط به قول شهيد مطهري يك چهره سياه و غمبار از آن به تصوير كشيدهايم؟ جالب اينجا است كه ما شيعهها در سراسر كشورهاي اسلامي، براي بيان انقلاب عاشورا متوسّل به هنرهايي شديم كه در نهايت اصل كربلا، در ميان داستانهاي رنگارنگ و خرافاتي و اعمال غير منطقي گم شد و هنوز همان داستانها و ادا و اطوار، همواره تكرار ميشود! يكي از پژوهشگران عرب مينويسد: >از مطالعة تاريخ عزاداري حسيني بر ميآيد كه برخي از مراسم و اعمال عجيب و غريب فعلي را به آن افزودهاند، مثلاً >قمه زني< را آذربايجانيهاي تركيه و زنجير زني را هنديها بدان افزودهاند و تعزيه و شبيه خواني را آل بويه رواج دادند و بسياري از داستانهاي اساطيري و خرافات را ايرانيها وارد فرهنگ عاشورا كردند. تحريفهايي كه در اين واقعه رخ داده است بيشتر براي گرمي مجلس و بازار وعظ و خطابه بوده است و بسياري از آنها دون شأن امام بوده و بي ادبي به محضر او است. <[34] هدف از آوردن اين كلمات پراكنده اينست كه ميخواهيم فاصله خود را با هنر روشن كنيم و بدانيم كه ديگران از هنر چه استفادههايي ميكنند و ما چه استفادههاي! و حرف ما اينست كه عاشورايي كه توانست استبداد خشن بني اميه را از پاي در آورد، اگر در قالبهاي هنري امروز، با حفظ حرمت و قداست آن بازگو شود، توان آن را دارد كه به عنوان يك آنتيتز در برابر هنر زباله غرب عمل كند. واقعيت تلخ اين است كه تنها چيزي كه به كلي فراموش شده و در تبليغات اسلامي اصلاً جايي ندارد هنر است و مبلغان ما از تمام هنرهاي شخصي خود استفاده ميكنند و به گونهاي خطابه و سخنراني و روضة خود را تنظيم ميكنند كه شايد بتوانند يك قطره اشك از يك پيرزني و پيرمردي بستانند و تمام جوانان و نوجوانان و كودكان از دايرة تبليغ تخصصاً خارج هستند! و فضلاي ما البته كارها را آسانتر نمودهاند زيرا مرتب سي منبر و چهل منبر و چند گفتار و گريزهاي مداحي را مينويسند و چاپ ميكنند، يعني اگر يك روحاني و يك مبلغ يك مجموعه سه جلدي مثلاً صد منبري داشته باشد، سالها نياز به مطالعه و فكر و تحقيق ندارد. حال پرسش اساسي اين است كه چگونه ميتوان همه انسانها را مخاطب قرار داد؟ آيا غير از زبان هنر به معناي عام كلمه ـ با چنين زبانهاي رايج چقدر ممكن است؟ و حوزههاي علميه و روحانيت به عنوان متوليان دين چه زماني با اين ديد به مسئله نگاه خواهند كرد؟ نتيجههمانگونه كه از عنوان اين سطور بر ميآيد و در ابتدا نيز يادآور شديم، خواستيم كه تعمّداً در اين مقال به نيمة خالي ليوان بنگريم و براي يك بار هم كه شده از اين منظر به قضيه نگاه كنيم، لذا نه راهكاري پيشنهاد شد و نه در حيطة يك طلبه مبتدي پيشنهاد راهكار است و نه از حيث منطقي ميتوان از گفتار سلبي نتيجة ريجابي گرفت؛ فقط سعي بر اين بود كه در يك تحليل بنيادي و اساسي از مقولة تبليغ كاركردهاي تبليغ در جهان امروز، قلمرو و گسترة تبليغ، شرح برخي از نواقص موجود در سازمان روحانيت (حوزههاي علميه) به طور عام و برخي از كاستيهاي در وجود روحانيت به عنوان موجودات خارجي، مبلغان دين را از درون به چالش بكشيم. نگارنده عقيده دارد كه اگر بتوانيم در اين راه موفق شويم يعني بتوانيم مبلغان دين را رو در روي هجومهاي بي امان زمانه قرار دهيم، تا بتوانند از وضعيت جهاني و كاركردهاي تبليغ در دهكدة جهاني آگاهي يابند و هم ناتوانيها و نواقص خود را به روشني احساس كنند، به يقين نسل روشن انديش حوزههاي علميه به تكاپو بر خواهند خواست و طرحي نو در خواهند انداخت. مهمترين مسئله در وهلة نخست شيوههاي صحيح معيشت و زندگي سالم و بي دغدغه و سپس سيستم آموزشي پويا و كارآمد است و آنگاه تعامل صحيح و منطقي و بدون احساسات با جهان خارج است البته تعامل با جهان خارج بر اساس حيات معقول بدون فرا گرفتن دانشهاي مفيد بشري و هنر ناممكن است. پينوشتها:
[17] محسن خندان، دين و ارتباطات، مسجد، شمارة 11/ ص 40. [18] محمدرضا تاجيك، تبليغات در فضاي تهاجم فرهنگي، پگاه حوزه شمارة 3/ ص 14/ [19] شهيد مطهري، ده گفتار، ص 308 [20] اصول كافي، ج 1/ ص 44/ چاپ اسلامية تهران [21] دكتر محمدرضا تاجيك، تبليغات ديني در فضاي تهاجم فرهنگي، پگاه، شماره 3/ ص 15 [22] شهيد مطهري، حماسة حسيني، ج 1/ ص 415 [23] شيخ طوسي، المسبوط، ج 8/ ص 160 [24] از جمله نگاه كنيد به: شيخ انصاري، مكاسب محرمه، حرمته التكسب، بالواجبات. [25] شهيد مطهري، مشكلي در سازمان روحانيت (ده گفتار) ص 299 [26] همان ص 300 [27] آيت الله سيد مرتضي نجومي، لطافت هنر ديني، هنر ديني، شمارة پنجم، ص 39 و آيت الله سيد مرتضي نجومي، فطرت و هنر ديني، هنر ديني شمارة هفتم، ص 118 [28] دكتر محمد نقيزاده، گفتمان هدايت، هنر ديني، شمارة دهم، ص 132 [29] همان. [30] سيد حسن نصر، هنر قدسي در فرهنگ ايران، ترجمه سيد محمد آيتي، هنر ديني، شمارة نهم ص 142 [31] علامه محمد مهدي شمس الدين، رهيافتهايي در اجتهاد نوگرايي، پگاه حوزه، شمارة 25/ ص 16 [32] محمد تقي فعالي، خلأ بيان هنري در معارف ديني، پگاه حوزه، شمارة 46/ ص 14 [33] همان [34] بهروز رفيعي، تراژدي كربلا، جامعه شناسي گفتمان شيعي، به نقل از يك پژوهنده عرب، فصلنامة حوزه و دانشگاه، سال هشتم، شمارة 33/ ص 195.
|
|
|
صفحه اول معارف اخبار مقالات افغانستان قانون اساسي قانون انتخابات قانون رسانه ها آلبوم مصاحبه ها آرشيو تماس با ما در باره ما
Send mail to
daikondi@hotmail.com
with
questions or comments about this web site. Powered by www.aryanic.com |