|
|
|
|
موانع توسعه احزاب سياسي در افغانستان
غلامسخي احساني ليسانس علوم سياسي طرح موضوع: هدف ما ارائه تحليلي نظري درباره احزاب سياسي در قالب نظامهاي سياسي افغانستان است. با اين نگاه آيا احزاب سياسي كه امروزه تبديل به مهمترين سازمان سياسي دموكراسيهاي معاصر شده است, تاكنون در جامعه افغانستان بوجود آمده است يا خير؟ در صورت عدم پاگيري احزاب سياسي تاكنون در جامعه افغانستان؛ بايد بررسي شود كه چه عواملي مانع از شكلگيري آنها بوده است. آيا موانع آنها ناشي از ساختار نظام سياسي حاكم بر ملت افغانستان بوده و يا ناشي از فرهنگ موجود در ميان جامعه و اقوام افغانستان؟ در نهايت چه تدبير و راهكارهاي عملي در نظام سياسي آينده خصوصاً از نظر قانون اساسي, پيش بيني شود تا زمينه شكلگيري احزاب سياسي فراهم گردد؟ با توجه به اينكه احزاب سياسي كه از او تعبير به "چرخ دنده دموكراسي" ميشود, خواستگاهش غرب است و لذا ما براي درك بهتر علل و عوامل موانع احزاب سياسي در افغانستان, ناچاريم, در قدم اول به مطالعه احزاب سياسي غرب, از لحاظ تاريخي, فرهنگي, اجتماعي و تحولات اجتماعي كه جامعه غرب در خود ديده بپردازيم. بدان معني كه احزاب سياسي در درون چه نوع جوامع و نظامهاي سياسي و اجتماعي, ظهور كرده است و آن جوامع داراي چه ويژگيهايي بوده و هستند كه سبب سر برآوردن احزاب سياسي گرديده است. هم چنين تجزيه و تحليلي از جامعه و نظامهاي سياسي كه تاكنون در افغانستان وجود داشتهاند ارائه دهيم يعني اينكه چه نوع نظام و فرهنگي در افغانستان حاكم بوده كه احزاب سياسي را بر نتابيده است. و در نتيجه بررسي كنيم كه چه پيش شرطها و پيش زمينههايي براي پا گيري احزاب سياسي لازم است؟ پس ضرورتاً در مرحله اول نيازمند شناخت و مطالعه جامعه و فرهنگ مدرن هستيم. چرا كه احزاب سياسي يك محصول است و لازمه شناخت محصول و معلول شناخت علتها وعوامل آنهاست بويژه اگر سوال شود كه براي عدم شكلگيري احزاب سياسي در افغانستان چه نيازي به فهم وضعيت سياسي ـ اجتماعي, فرهنگي و قومي افغانستان داريم. در جواب بايد بگوييم, كه "امروز ما محصول گذشته ماست و فرداي مان معلول امروز ماست". اين سه عنصر عميقاً به هم آميخته شدهاند. بدون درك دقيق از گذشته آينده مخدوش خواهد بود. گذشته طوري بايد تحليل شود كه بتوان از رويدادهاي تاريخ كهن براي تحليل حوادث آينده بهره برد. به قول نهرو: "گذشته همواره با ماست و آنچه ما هستيم و داريم نتيجه گذشته ميباشد. ما محصولات گذشته هستيم. اگر گذشته را درك نكنيم و به صورت چيزي زنده در درون مان محسوس نباشد حال را نيز درك نخواهيم كرد؛ زيرا زندگي عبارت است از تركيب گذشته با حال و ادامه آن به سوي آينده. گذشته, حال و آينده, به شكل پيوسته و جدايي ناپذير از يكديگر و باهم پيوند دارند." چارچوب نظري و كليات الف) مفهوم احزاب سياسي (Political Parties concept) در حوزه علوم اجتماعي تعريف مفاهيم به دليل آنكه معاني مختلف و گاه نامتناجسي را بر ميتابد, كاري بس دشواري است. احزاب سياسي يكي از اين مفاهيم هستند, در عين رايج بودن از پيچيدگي خاصي برخوردار است. البته اين پيچيدگي در برداشت سنتي از احزاب سياسي است ولي احزاب سياسي مدرن كه به قول ماكس وبر (فرزند دموكراسي در غرب) است در عين حالي كه داراي قدمتي كهن و سابقه طولاني است, با اسلاف خود تفاوت جوهري دارد. در حقيقت منشا پيچيدگي از سوي محققان است كه بنا به فراخور مشرب فكري خاص خودشان, از احزاب به تعريف دلخواه خود پرداختهاند, مثلاً: سازمان گرايان, ساختار تشكيلاتي احزاب سياسي را برجسته نمودند و در تعاريف خود آن را وجه امتياز حزب نوين از تشكل هاي ديگر بر شمردهاند. ساختار گرايان كه؛ صاحب قديميترين ديدگاه درباره احزاب سياسي هستند, تاكيد بر ساختار تشكيلاتي و سازماني احزاب دارند. دوورژه در كتاب احزاب سياسي خود, سازمان احزاب را مهمترين مشخصه احزاب سياسي معرفي ميكند و در جاي ديگر احزاب را سازماني معرفي ميكند كه در صدد كسب قدرت ميباشند و اعضايش ميكوشند كه رهبرانشان را به مقامهاي دولتي برسانند. سازمان گرايان معتقداند., تشكيلات در صورتي حزب ناميده ميشوند كه داراي چهار خصوصيت زير باشند: 1 ـ شعبههاي محلي داشته باشند و سازمان حزب در سطح كشور گسترده باشند. 2 ـ داراي سازمان مستمر و با دوام باشد و بتواند در فقدان بنيانگذارانش به حيات تشكيلاتي خود ادامه دهد. 3 ـ رهبرانش در صدد به دست گرفتن قدرت باشند و بخواهند علاوه بر تاثيرگذاري بر نحوه اجرايي قدرت, خود نيز در آن مشاركت مستقيم داشته باشند. 4 ـ در صدد گسترش پايگاه مردمي خود باشد و بكوشد بر تعداد راي دهندگان و هوادارانش بيفزايد. با نگاهي كوتاه به تعاريف فوق درمييابيم كه هريك از پژوهشگران تنها به يكي از جنبههاي احزاب توجه نمودهاند و با برجسته كردن آن حزب سياسي را تعريف كردهاند. اين نحوه تعريف سبب شده كه ابعاد ديگر احزاب سياسي در هالهاي از ابهام قرار گيرند. فيالواقع تشكلهاي مختلف اجتماعي را با سه عنصر ساختار, كار ويژه و اهداف از يكديگر متمايز ميكردند پس براي تبيين حد و مرز مفهوم احزاب سياسي ناچار به بيان ويژگيهاي اساسي آن ميباشيم. اما قبل از آنكه به بيان ويژگيهاي احزاب بپردازيم, به چند تعريف ارائه شده به دقت توجه كنيم. تا فهم ويژگيها براي ما تسهيل گردد: ـ آدموند برگ از حزب سياسي چنين تعريفي را ارائه نموده: "هيئتي از مردم است كه به خاطر پيشبرد منافع ملي با كوشش مشترك براساس برخي اصول سياسي مورد توافق, متحد شدهاند." ـ به نظر گتل؛ "حزب سياسي مركب از گروهي از شهروندان كم و بيش سازمان يافته است كه به عنوان يك واحد سياسي عمل ميكنند و با استفاده از حق راي خود ميخواهند بر حكومت تسلط پيدا كنند و سياستهاي عمومي خود را عملي سازند." ـ ليكاك: "گروه كم و بيش سازمان يافته شهرونداني است كه به عنوان يك واحد سياسي باهم عمل ميكنند. در مسايل عمومي عقايد مشتركي دارند و با استفاده از حق دادن راي در راستاي هدف مشترك ميكوشند بر حكومت تسلط يابند." از تعاريف فوق چند ويژگي به دست ميآيد: الف) حزب سياسي, گروهي از شهروندان هستند ب) هدفشان تامين منافع ملي و نيز داراي اصول سياسي مشترك هستند ج) سازمان يافته هستند د) در نهايت خواهان تسلط و شريك شدن در قدرت هستند. با توجه به عناصر فوق, آنچه كه بيش از همه براي تشخيص تشكلها مهم است, بررسي سه خصوصيت ساختار, اهداف و كار ويژه هستند, لذا به منظور درك احزاب ميتوان گفت: 1 ـ حزب سياسي از نظر ساختاري, داراي سازمان مستمر و با دوام باشد كه بتواند عمري طولانيتر از بنيانگذارانش داشته و افزون بر مركز سياسي, شعباتي نيز در سطح كل كشور داشته باشد. اين تعريف را "لاپالمبارا و واينر ارائه كردند." 2 ـ از نظر كاركردي, در صدد بسيج افراد براي دستيابي به افزايش طرفداران و راي دهندگان باشد 3 ـ از نظر اهداف داراي برنامهها و طرحهايي باشد كه به نام آنها خواهان بسيج راي دهندگان بوده و قدرت طلبي خود را توجيه كنند و نيز به منظور دستيابي به راس هرم قدرت و يا شريك شدن در آن تلاش نمايند. همين خصايص, داشتن تشكيلات پايدار مركزي همراه با شعبههايي كه با مركز در ارتباط مدام باشند و از پشتيباني وحمايت مردم برخوردار باشند كه با كمك و پشتيباني مردم براي دست يافتن به قدرت سياسي تلاش نمايند, موجب متمايز شدن احزاب سياسي از ساير گروههاي فعال جامعه كه هدف آنان دستيابي به قدرت سياسي نيستند, ميگردد. ماكس وبر خصيصه باز بودن احزاب سياسي را نيز اضافه ميكند كه در احزاب سياسي به روي همه كساني كه ميخواهند عضو شوند باز است. از ميان تعاريفي كه تاكنون ارائه شد تعريف دكتر عبدالرحمن عالم به نظر جامعتر ميرسد. ايشان معتقد است: "حزب گردهمايي پايداري گروهي از مردم است كه داراي عقايد مشترك و تشكيلات منظماند و با پشتيباني مردم براي به دست آوردن قدرت سياسي از راههاي قانوني مبارزه ميكنند." از تعريف عالم ميتواند استفاده كرد كه انتخابات بدون رقابت احزاب معني ندارد, چرا كه دموكراسي چيزي جز رقابت احزاب نيست و هم چنين ميتوان نتيجه گرفت كه جزء مقوم حزب سياسي, رقابت است و رقابت هم زماني معني پيدا ميكند كه يك نظام چند حزبي وجود داشته باشد, و همين رقابت در دو حوزه بيشتر نمايان ميشوند: 1 ـ در عرصه حكومت و پارلمان به عنوان مجموعه از مقامات 2 ـ خارج از پارلمان براي مبارزات انتخاباتي به حيث مجموعهاي از اعضا و هواداران و راي دهندگان در وجه اول, احزاب پارلمان را وسيله براي سازمان دهي فعاليت نمايندگان و ايجاد مجاري ارتباطي و اطلاعاتي خود قرار ميدهند و به نحوي در تصميمگيريها درباره سياستهاي حكومتي و اجراي آن و نيز استخدام نيروهاي سياسي, دخالت ميكنند. ب) زمينهها و بستر اجتماعي ظهور احزاب سياسي: تولد احزاب سياسي در جوامع غرب در يك روند كاملاً طبيعي و در جريان از پايين به بالا صورت پذيرفته است و تحولات سياسي ـ اجتماعي در اين جوامع به گونهاي بوده است كه تولد احزاب سياسي نتيجه طبيعي آن ميباشد. بدان معني كه پيدايي دولت ـ ملت زمينه ساز بروز احزاب سياسي گرديده و احزاب سياسي در بطن دولتهاي ملي شكل يافتهاند. و دولتها نيز فضاي مناسب را براي پيمودن راه تكامل احزاب سياسي به وجود آوردهاند, چرا كه دولتهاي نوين تنها نهاد بكار گيرنده مشروع زور در جامعه است كه مبتني بر چهار عنصر است: 1 ـ اقتدار 2 ـ نظم تحميلي 3 ـ استمرار 4 ـ بوروكراسي اداري؛ از نظر وبر هرچه بر ميزان بوروكراسي اداري دولت افزوده شود سبب تنوع ساختاري ميگردد و در نتيجه توسعه يافتگي آن افزايش مييابد, زيرا باعث غير شخصي شدن دولت ميگردد و بناي دولتها بر نهادهاي اداري و بوروكراسي واقع ميشود, كه اين شاخص سنجش ميزان نوگراي دولت است. به عبارت روشنتر از ديدگاه وبر ميان درجه توسعه يافتگي يك دولت و ميزان پيچيدگي ساختاري آن رابطه مستقيمي وجود دارد. فيالواقع از ديدگاه وبر مهمترين ويژگي دولتهاي نوين همان مبناي جديد مشروعيت است كه اين نوع مشروعيت برخلاف مشروعيت كاريزماتيك و سنتي موجب ايجاد روابط افقي و غير شخصي ميان حاكمان و محكومين گرديده, و در نتيجه بوروكراسي و تنوع ساختاري را نيز به دنبال دارد؛ كه برخلاف دولتهاي پيشين مبتني بر روابط نهادينه ميباشند. به همين جهت مدعي شمول و تعميم قدرت و خدمات خود به اقشار مختلف اجتماع ميباشند. حاصل كلام: دولت ـ ملت در غرب كه احزاب سياسي از متن آن جوشيدهاند داراي ويژگيهايي هستند كه از مهمترين آنها ديوان سالاري اداري, تنوع ساختاري و مشروعيت قانوني و عقلاني است. كه اين ويژگي قانوني ـ عقلاني, روابط پيشين ميان حاكمان و محكومين را به كلي تغيير داد و روابط جديدي را ايجاد كرد. كه در درون اين روابط, دولت براي غلبه بر بحران مشروعيت, ناچار به روي آوردن به مردم هستند, كه اين ارتباط جديد ميان مردم و دولت زمينه را براي ايجاد و رشد احزاب سياسي فراهم ميكند. بنابراين, اين دولتها براي حل بحران مشروعيت, سعي نمودند تا با اختراع راهكارهايي نظير انتخابات, مشاركت مردم را در صحنههاي سياسي سامان داده و نظمي معقول بخشند, در اين صحنه احزاب سياسي از مجريان برجستته ساماندهي سياسي و اجتماعي دولت هستند كه امر انتخابات را عملي ميسازند. اما از نظر تحليل جامعه شناسانه پيدايي احزاب سياسي در غرب نتيجه شكافهاي موجود در جامعه است بدان معني كه هر جا سخن از حزب ميرود نشاني از تعارض عميق ساختاري نمايان است. دوورژه, منشا وجود احزاب را بسته به توسعه دموكراسي, شركت عامه مردم در انتخابات و سهيم شدن آنان در مزاياي پارلمان ميداند. چرا كه هرچه حق راي گسترش يابد, تشكل يافتن راي دهندگان در كميتههاي شايسته براي معرفي كانديداها و تنظيم و ترتيب اخذ راي بيشتر محسوس ميشود, از ديدگاه ايشان ظهور احزاب با شكلگيري گروههاي پارلمان و كميتههاي انتخاباتي مرتبط است. برخي دولت ـ ملت را بستر مناسبي براي تعارضات ساختارها و نهادينه شدن آنها در قالب احزاب سياسي ميداند؛ زيرا دولتها با ايجاد امكان ارتباطات ميان اقشار مختلف مردم از يكسوي, موجب ايجاد تعارضها و شكافهاي ماهيتاً سياسي ميشود و از سوي ديگر امكان ايجاد گرايشهاي كلان و افكار عمومي را در سطح جامعه كه احزاب سياسي خود را سخنگوي آنان ميانند فراهم ميكنند. با اين حال, اگرچه فهم احزاب سياسي در قالب دولت ـ ملتها ميسر است, اما اين بدان معني نيست كه تشكيل دولتهاي نوين تنها شرط تشكيل و نهادينه شدن احزاب سياسي باشد, بلكه تحولات مهمي كه در بطن جوامع غربي بوجود آمدند, نقش بسزايي در راستاي شكلگيري احزاب سياسي ايفا نمودند. در واقع, تغييرات كه در مركز دولت ـ ملت پديد آمد شرط لازم زمينهسازي تحزب شد. اما به هيچ وجه شرط كافي محسوب نميگردد, بلكه تغييراتي را كه جوامع غربي در روابط اجتماعي خود ديد, سببساز فعاليت احزاب سياسي شد مثل فردگرايي و مشروعيت گروهگرايي بر محوريت منافع جمعي تقسم بندي را كه فرديناندوتونيس در سال 1887 براي جوامع قايل شد, بيشتر مورد توجه واقع شده است. وي براي اولين بار ميان جامعه (گزلشافت Gesellechaft) و اجتماع (گمين شافت Geminschaft) تفكيك قايل شد. در جامعه افراد بطور طبيعي از هم جدا هستند و ارتباطي باهم ندارند ولي در عين جدايي به هم پيوستهاند و پيوندشان دليلي جز محاسبات عقلاني ندارد. و در اجتماع منافع جمعي مقدم بر منفعتهاي فردي است و آنچه كه اصالت دارد جمع است. وبر نيز تقسيم بندي تونيس را مبناي تقسيم بندي خود قرار داده است. از نظر وبر گزلشافت (Gesellchaft) مبتني بر روابط فردگرايانه و عقلاني است. در صورتي كه گمين شافت براساس عواطف و احساسات شكل گرفته است. بنابراين در يك سو جامعه قرار دارد كه اصل فردگرايي بر آن حاكم است و در سوي ديگر اجتماعي از انسانها كه داراي اصالت و مصالح جمعي است كه جامعه اول را انديويدواليسم (Individualism) و دومي را هوليست مينامند. احزاب سياسي به معناي مدرن آن ريشه در فردگرايي دارد. اگرچه درعمل, فرد آزاد وجود ندارد و افراد خواه ناخواه اسير گروههاي بالاتري از خود هستند ولي مكتب فردگرايي لااقل درنظر براين فرض استوار است كه همگان آزاد و برابرند, منافع فردي بر منافع جمعي مقدم است و اجتماع انسانهاي آزاد و برابر هم سرنوشت نميتواند باشند. و در جريان گذار از جامعه مهر پيوند به جامعه سود پيوند است كه احزاب سياسي تشكيل ميشوند. چنانكه دومان مينويسد: احزاب سياسي ثمره گردهم آمدن انسانهاي برابر هستند كه بر محور منافع مشترك باهم جمع شدند. پس حزب سياسي مدرن در غرب مولود تحولات اساسي در راس و در قاعده هرم اجتماعي ميباشد كه موجب گذار از پيكارهاي خشن به گفت و گو و مذاكره و نهادينه شدن آن در قالب احزاب سياسي شده است. گيهرمه مينويسد: گذار از حركتهاي تودهاي و جمعي به مشاركت سياسي نهادينه يكي از مهمترين تحولات سياسي و فرهنگي در جوامع غربي است كه احزاب سياسي نماد حاكميت گفت و گو و مذاكره و عادي شدن در واستها و تقاضاها از سوي مردم است. در قالب تحليل سيستمي ميتوان گفت: احزاب سياسي وسيلهاي براي جمعآوري خواستهها, اولويت بندي آنها و انتقالشان به دولت است. و از طرفي ديگر احزاب سياسي يكي از عوامل مهم توزيع ارزشها و تعامل ميان ملت و دولت ميباشند. به عبارت ديگر احزاب سياسي مدرن به جاي آنكه عامل گسست باشند, وسيلهاي براي همبستگي در چارچوب دولت ميباشند. به طور خلاصه: احزاب سياسي در غرب حاصل فرايند طولاني پيش زمينههاي زير هستند: 1 ـ پديد آمدن دولتهايي كه خودشان را مستقل از ديگر حوزههاي اجتماعي ميدانستند و خود را مبتني بر نوعي جديد از مشروعيت ميدانستند كه وبر به مشروعيت عقلاني ـ قانوني تعبير ميكرد. هنگامي كه با بحران مشروعيت مواجه ميشود چارهاي جز مراجعه به مردم براي جلب حمايت آنان ندارد. 2 ـ روابط اجتماعي دچار تحولي اساسي شد, و دولت پيوندي تبديل به سود پيوندي شد و افراد در تعقيب به حداكثر رساندن منافع خود شدند, و احزاب سياسي وسيلهاي براي تحقق خواستههاي افرادي شد كه داوطلبانه به هم سرنوشتانشان ميپيوندند. و ميخواهند در درون نظام سياسي از طريق رقابت مسالمت آميز قدرت سياسي را به دست گيرند. 3 ـ حزب سياسي در غرب رنگ و بوي سنتها, آداب, رسوم و فرهنگ جوامع غرب را دارد. نتيجتاً در عمل موفق بوده است, چرا كه نهادها وسيلهاي براي تحقق اهداف يك جامعه است و خود هدف نميباشند, بنابراين, نميتوان براي ايجاد يك نهاد, سنتها و فرهنگ جامعه را تغيير داد. و لذا ما بايد به دنبال ايجاد احزاب سياسي در كشور افغانستان باشيم كه سازگاري و همخواني كامل با سنتها و فرهنگ ما كه متاثر از اسلام است داشته باشد و در راستاي تشكيل احزاب سياسي نبايد به جنگ سنتها و فرهنگ كهن مان برويم بلكه بكوشيم احزابي متناسب با فرهنگ و سنتهاي جامعه اسلامي مان طراحي كنيم, كه بيتوجهي به اين امر مهم فرجامي جز شكست و تكرار تجربه وارد كردن مدرنيسم امان الله خاني برايمان در پي نخواهد داشت. ج) ويژگيهاي فرهنگ مدرن: احزاب سياسي به معناي گروه و دسته سياسي اساساً از خصوصيات و ويژگيهاي فرهنگ مدرن است. كه همراه با دموكراسيهاي غربي تكامل پيدا كرده است, اما اينكه دموكراسي مقدم است يا احزاب سياسي, دقيقاً روشن نيست. ولي به لحاظ تاريخي قدمتي بيشتر از دموكراسيهاي امروزي دارند. براي مطالعه احزاب سياسي به لحاظ تاريخي, بايد به تاريخ روم باستان مراجعه كرد, كه مردم در آن زمان به دو دسته شده بودند, يكي گروه پاتريسين و ديگري گروه پلهبين, اين روند در سده ميانه نيز وجود داشت. كشور آلمان را گروههاي گلفها و گيبيلين به دو اردوگاه مخالف تقسيم كرده بودند. اما احزاب مدرن به لحاظ تاريخي با جنبش گرايش به قانون اساسي انگلستان ارتباط دارند كه در حقيقت خاستگاه احزاب سياسي مدرن قانون اساسي انگلستان است. از طرفي با دقت در مييابيم كه احزاب سياسي يك محصول است و در يك فضاي تاريخي و در بستر تغيير و تحولات اجتماعي ـ فرهنگي خاصي بوجود آمده است. پس براي درك و فهم احزاب سياسي نياز به فهم و درك, ويژگيهاي فرهنگ مدرن هستيم كه بايد به تجزيه و بررسي فرهنگ مدرن بپردازيم: 1 ـ وفاداري ملي شهروندان: مفهوم شهروندي و شأن شهروندي در طول تاريخ تغيير و تحولات فراواني را پشت سر گذاشته است به لحاظ تاريخي, شهروندي و حقوق و تكاليفي كه به آن مربوط ميشود از مفاهيم اساسي دموكراتيك يونان به حساب ميآيد. گرچه دموكراسي يونان در مقايسه با دموكراسيهاي مدرن از تفاوتها و دگرگونيهاي زيادي برخوردار بوده و هست, چرا كه در دموكراسي يونان باستان مفهوم شهروندي فقط به مردهاي آزاد محدود ميشد ولي در امپراطوري روم به سرزمينهاي مغلوب نيز سرايت داده شد. در قرن 19 مفهوم شهروندي به معني برخورداري از آزادي بيان, برابري در نزد قانون, حقوق اجتماعي بدون در نظر داشتن وضع طبقاتي, جنسي, نژادي و غيره تغير كرد. و در قرن 20 مفهوم شهروندي گسترش يافت و حقوق اجتماعي به معني برخورداري از خدمات اجتماعي, بهداشتي, آموزشي و تامين اجتماعي را هم شامل شد و بدين سان مفهوم شهروندي فقط خصلت حقوقي ـ سياسي ندارد بلكه داراي مضمون اجتماعي و اقتصادي نيز هست. در بحث شان شهروندي حاكميت مردم از مباحث اساسي و كليدي است. حاكميت مردم به اين معني است كه حكومت قدرت و اقتدار خود را فقط از طريق رضايت عامه مردم به دست ميآورند و مردم توان تغيير حكومت را با راي عدم اعتماد دارند. درباره اعمال حاكميت شهروندان, ميان صاحب نظران اختلاف نظر وجود دارد. از جهت اينكه در قالب چه نوع نظام, شهروندان بهتر ميتوانند اعمال حاكميت كنند در اينجا سوالهاي زيادي وجود دارد, از قبيل اينكه شهروندان در درون نظام تك حزبي يا دو حزبي و يا چند حزبي و پارلماني, در قالب كدام يك راحتتر ميتوانند اعمال حاكميت كنند و ديگر اينكه نهادهاي واسط ميان مردم مثل احزاب سياسي, گروههاي نفوذ و رسانه هاي جمعي حاكميت شهروندان را تسهيل ميكنند و يا دشوار؟ فيالواقع اصل حاكميت شهروندان در دموكراسيهاي جا افتاده و قديمي جزئي از ناخودآگاه نظام سياسي است يعني مبارزه بر سر قدرت و حاكميت ملي از مدتها قبل در غرب به پيروزي رسيده و به اشكال گوناگون تجلي يافته (كه طبعاً عوامل تاريخي فرهنگي در شكلگيري آن موثر بودهاند) است. و شهروندان در مقام مشاركت چه در قالب تصريح منافع مثل مطرح كردن برخي درخواستها و تقاضاها و پيشنهادها به نفع بعضي سياستها و يا فعاليت در گروههاي رسمي و غير رسمي و يا در چارچوب تاليف منافع مثل حمايت فعال شهروندان از يك رهبر و يا دسته سياسي و فعاليتهاي مبارزاتي در رقابتهاي انتخاباتي و يا درخواست تصويب قانون خاص و يا رد لايحهاي و همچنين شركت در اعتراضات سياسي؛ از اينجاست كه وفاداري ملي بوجود ميآيد, زيرا وقتي شهروندان احساس كنند كه ميتوانند حتي در تصويب و يا رد قانون تاثيرگذار هستند, نتيجتاً احساس وفاداري و تعلق شان به نظام سياسي افزايش مييابند و يك نوع احساس يگانگي بين مردم و حاكمان ايجاد ميشود. فيالواقع دموكراسي با ترويج احساس وفاداري, پيوند و همبستگي ميان مردم و دولت, مردم را به صحنه ميكشاند و به مردم فرصت داده ميشوند كه نمايندگان خود را انتخاب كنند و مردم احساس ميكنند كه در ايجاد و ثبات و اقتدار دولت سهيم هستند؛ و دولت را از آن خود ميدانند. 2 ـ فرهنگ سياسي مشاركتي: وقتي سخن از فرهنگ سياسي به ميان ميآيد ذهن انسان فيالبداهه به سمت يكسري نرمها, ارزشها و باورهاي خاص مثل برگزاري انتخابات آزاد و يا استعفاي وزير در صورت از دست دادن اعتماد مردم و نمايندگان آنان در قوه مقننه, هدايت ميشود. باورهاي سياسي در برگيرنده هنجارهايي خاص است فرضاً حق افراد بالغ كشور براي شركت در كارهاي سياسي, نرمها, مانند انتظار رعايت آداب و رفتار خاصي, شهروندان از مسئولين نظام سياسي, درباره فرهنگ سياسي انديشمندان علوم اجتماعي نظريات متنوع دارند از جمله آلموندوپاول فرهنگ سياسي را به سه دسته تقسيم كردهاند. 1 ـ فرهنگ سياسي محدود: كساني كه از نظام سياسي آگاهي چنداني ندارد و يا اصلاً ندارد. 2 ـ فرهنگ سياسي تبعه: شهروندان از نقشهاي گوناگون حكومت آگاهند مانند مالياتگيري و قانونگذاري. 3 ـ فرهنگ سياسي مشاركت: اين نوع فرهنگ سياسي را در جوامع بسيار پيشرفته ميتوان سراغ گرفت كه شهروندان از ساختار نظام سياسي و خواستههاي نظام آگاهند و دركارهاي تصميمگيري دخالت ميكنند و وارد فعاليتهاي احزاب ميشوند. 3 ـ امنيت سياسي اجتماعي: به دليلي كه حقوق اساسي شهروندان مثل آزادي بيان, عقيده و وجدان, شركت در فعاليتهاي سياسي, تشكيل حزب سياسي و مشاركت در اعتراضات سياسي در چارچوب قانون اساسي كه خود شهروندان در تدوين آن سهم داشتهاند را به رسميت شناخته شده است؛ در نتيجه مردم از ناحيه دستگاه حكومتي و ديگر جريانهاي غير رسمي احساس امنيت ميكنند, چرا كه حقوق مدني و شهروندي, شهروندان در قانون اساسي تضمين شده است و آنان را مطمئن ميكنند كه در جامعه فرصت رشد و مشاركت در صحنههاي سياسي را دارند و وقتي كه همه حقوق تضمين شده باشد, ديگر جايي براي شكايت باقي نميماند و حكومت از درجه ثبات بالايي برخوردار خواهد بود؛ در اين صورت از خطر انقلاب مصون ميشود. زيرا وقتي كه مردم بتواند حاكمان خود را از راه دادن راي عدم اعتماد تغيير بدهد ديگر دليلي وجود ندارد كه عليه آن دست به خشونت بزنند, در چنين فضايي مردم احساس امنيت سياسي اجتماعي ميكند و انگيزه وارد شدن در مبارزه سياسي براي كسب و شريك شدن در قدرت سياسي در آنان ايجاد ميشود و از نامزدهاي مورد نظرشان حمايت ميكنند؛ احزاب سياسي در چنين فضايي داراي نقش مهمي هستند؛ افرادي را براي رقابت سياسي نامزد ميكنند كه ارزش پشتيباني حزبي داشته باشند تا حزب را در تصاحب كرسيهاي بيشتر در قوه مقننه و ديگر سمتها قادر سازند. 4 ـ تكثرگرايي سياسي: رابطه تكثرگرايي سياسي با احزاب سياسي چنان باهم تنيده هستند كه برخي انديشمندان احزاب سياسي را زاده فرهنگ سياسي تكثر گرايانه ميداند. و فرايند انتخابات و رقابت سياسي را در چارچوب تكثرگرايي سياسي امكانپذير ميداند. بدان معني كه با پذيرش تنوع آراء و پراكندگي و توزيع قدرت است كه احزاب سياسي در جامعه پا ميگيرد و موجب ايجاد نظام چند حزبي ميشود و زمينه تعدد مراكز قدرت سياسي را در جوامع توسعه يافته باعث گرديده و توسعه داده است. در نهايت بايد پذيرفت كه پذيرش حداقلي از تكثرگرايي شرط ضروري هر نوع مشاركت سياسي و رقابت گروههاست كه اين امر از رهگذر احزاب سياسي سامان پذير است. 5 ـ نظام انتخاباتي: انتخابات, حق راي و برابري فرصت؛ محصول و معلول سه عنصر كثرتگرايي, رقابت سياسي و مشاركت سياسي است. وقتي كه در جامعه اين سه عنصر پديدار شد, زمينه انتخابات آزاد و حق راي فراهم ميشود. انتخابات عمومي داراي فوايد و مزاياي فراواني است كه يكي از آنها اين است كه در انتخابات عمومي مسايل اساسي و عمومي جامعه را نامزدها به منظور كسب آراء بيشتر از طريق پخش جزوات و ايراد سخنرانيها در اجتماعاتي كه تشكيل ميگردد به بحث ميگذارد. كه اين امر يك نوع آموزش سياسي نيز هست, زيرا با رو شدن تمام سياستهاي احزاب سياسي توسط نامزدهايشان سبب آگاهي سياسي مردم ميشوند, كه اين گونه آگاهي دادن سطح فكري مردم را بالا ميبرد و شهروندان را در تشخيص مسايل كلان كشور توانا ميكنند. نتيجه: رشد احزاب سياسي در جوامع مدرن و توسعه يافته ريشه در چندين حوزه دارد و از چند زاويه قابل بحث است از لحاظ تاريخي به يونان باستان بر ميگردد, از منظر قانون اساسي هم زمان با جنبش گرايش به قانون اساسي در انگلستان, ضرورت وجود احزاب سياسي احساس شد و نيز ريشه در تحولات بنيادي اجتماعي ـ سياسي, اقتصادي و فرهنگي كشورهاي توسعه يافته دارد. خصوصاً با گسترش انديشه اصالت سود, كه از احزاب سياسي به حيث وسيله بيشترين سودرساني به فرد استفاده گرديدند, و از طرف ديگر هيچگاه احزاب سياسي در مقابل سنت, فرهنگ, آداب و رسوم جوامع غرب قرار نگرفت بلكه متناسب با وضعيت فرهنگي و سنتي آن جوامع طراحي شد و زمينه براي مشاركت مردم در فعاليتهاي سياسي و مدني فراهم شد, خصوصاً كه قانون اساسي, برابري فرصت رشد و ترقي را براي همه شهروندان تضمين كرد. و انسانها داراي كرامت و ارزش شد, مقام و قدرت حاكمان متكي به راي و اعتماد مردم گرديد و راي مردم در تصويب و رد قانون تاثيرگذار شد. قسمت دوم: بخش دوم: نماي كلي از جامعه افغانستان افغانستان را همه به حيث كشور چند قومي, عقب مانده, سنتي, قبيلهاي و داراي كوهپايههاي بلند با درههاي عميق ميشناسند. با مراجعه به حافظه تاريخ افغانستان در مييابيم كه اين كشور, مملو از تنشها و كشمكشهاي دامنهداري قومي و مذهبي بوده است كه حتي در پارهاي از تاريخ, منجر به تصفيههاي قومي شده است. به همين جهت, نظامهاي سياسي كه تاكنون روي كار آمدهاند, از ويژگيها و خصلتهاي قومي برخوردار بودهاند؛ بدن معني زماني دولت تشكيل شده است, كه قومي بر ساير اقوام, از طريق اعمال زور و بكارگيري خشونت غالب گرديده است. اين امر سبب شده كه هيچگاه در ميان مردم افغانستان هويت واحدي شكل نگيرد. مردم افغانستان قبل از آنكه احساس تعلق و وفاداري به كشور افغانستان بكند, احساس وفاداري و تعلق به قومشان ميكرده و ميكند. زيرا در قالب قوم امنيت جاني و مالي شان تامين بوده و است. در حقيقت اين وضعيت معلول قوم محوري بودن نظامهاي سياسي افغانستان و به حاشيه رانده شدن ساير اقوام بوده است. كه اين روند را بيشتر ساختار سياسي نظامهاي حاكم بر افغانستان دامن ميزدند. مثلاً نظامهاي حاكم هيچگاه به اقوام ديگر اعتماد نميكردند و آنان را به عنوان مردمان خائن و خطرناك ميدانستند, و لذا به دلايل و بهانههاي مختلف از حضور و راهيابي آنان در هرم قدرت و جاهاي كليدي جلوگيري ميكردند. پس عجيب نيست درشرايط فعلي, كه مرحله گذار و ملتسازي هست, مردم افغانستان راجع به آينده و جايگاه قومي و مذهبي شان در قانون اساسي نگران باشند؛ زيرا وضعيت فعلي ما عقبه گذشته ماست, بناي فعلي نظام سياسي بر تهداب گذشته نهاده خواهد شد و رگههاي قوي قوم محوري گذشته هنوز وجود دارند, و هر قومي در تلاش هست كه از سهم بيشتري برخوردار باشد. در اين مرحله كه مرحله گذار است, اگر جايگاه اقوام و مذاهب موجود در افغانستان براساس حقوق حقهشان عمل نشود, هيچ تضميني وجود ندارد كه كشور دوباره به آشوب و خشونت كشانده نشود؛ بنابراين اگر بخواهيم يك نظام با ثبات و قانونگرا در افغانستان پياده كنيم, بايد قبل از هرچيز, زمينه امنيت روحي و رواني مردم را فراهم كنيم, چرا كه بالاترين امنيت, امنيت روحي و رواني افراد جامعه است كه نسبت به موقعيت و حقوق شهروندي خود احساس امنيت كند, و در مقابل بدترين ناامني, ناامني رواني اعضاي جامعه است و دراين مرحله يكي از مهمترين راهاي تامين امنيت رواني, مشخص بودن جايگاه اقوام و مذاهب در قانون اساسي است و در مرحله بعد, خوب اجرا كردن قانون ... فراموش نشود كه هيچ وقت وضع كردن قانون خوب تضميني براي حفظ حقوق شهروندان نبوده و نيست. در اين صورت در قانون اساسي راهكارهايي را پيش بيني كند كه زمينه حضور فعال شهروندان در صحنههاي فعاليت سياسي ـ اجتماعي فراهم شود كه يكي از آنها راهكارها كه داراي اهميت بسيار فوقالعاده است, جايگاه احزاب سياسي در قانون اساسي است, چرا كه اگر حكومت در قالب احزاب روي كار بيايند, هيچگاه دستگاه حاكميت به آفت انحصار و فساد قدرت طلبي گرفتار نميشود. زيرا احزاب سياسي در نظامهاي دموكراسي به حيث سوپاپ اطمينان عمل ميكنند و از طرفي احزاب راه نيافته به قدرت, به حيث اپوزسيون در درون نظام حاكم, فعال خواهد بود و مدام عملكرد نظام را نقد خواهد كرد و از اين روي حزب حاكم هيچ وقت دچار احساس دائمي قدرت براي خود نميشود, بلكه در تلاش است تا به منظور داشتن اعتماد و راي مردم در دورههاي بعد, نهايت سعي خود را نسبت به خواستهها و تقاضاي مردم به كار گيرند. قبل از آنكه وارد بحث احزاب سياسي در افغانستان شويم, و هم چنين قبل از آنكه با پاسخ سئوالهاي طرح شده در طرح موضوع مقاله بپردازيم. بحثي را تحت عنوان ساختار اجتماعي افغانستان ارائه دهيم تا درك موانع ظهور احزاب سياسي براي ما تسهيل گردد. در اينجا مفاهيمي چون: ساختار اجتماعي, قومي, قبيلهاي, قوم مداري, فرهنگ سنتي, مذهب و نظامهاي سياسي را به عنوان متغيرهاي مستقل و تاثيرگذار مورد بحث قرار ميدهيم. مفاهيم كليدي: الف) ساختار اجتماعي: در يك تعريف مختصر, ساختار اجتماعي عبارت است از "شبكه ارتباطات اجتماعي كه ريشه در باورها ارزشها و معيارهاي خاصي هر جامعه دارد" بنابراين, راجع به ساختار جامعه افغانستان, بايد تاكيد بر قوميت, قبيله و تبار داشته باشيم, چون در ساختار قبيلهاي پايگاهها و نقشهاي اعضاي جامعه ثابت و پايدار است كه باور شهروندان به آنها, وراي حكومت و سياستهاي روز است و براي بقا و دوام آنها تلاش ميكنند, و همين باورهاست كه به روابط شهروندان, نظم و ثبات ميبخشد. غلام عباس توسلي دركتاب نظريههاي جامعه شناسي, ساختار اجتماعي را چنين تعريف ميكند: "هرگاه ميان عناصر و اجزاي يك مجموعه, كه كليت آن مورد نظر است, رابطهاي نسبتاً ثابت و پا برجا برقرار باشد, به مفهوم ساختار ميرسيم. از اين رو, ساخت داراي دو جنبه است: يكي عناصر تشكيل دهنده و ديگري ثباتي كه عناصر ساختي را به يكديگر مرتبط ميسازند. ب) قومي: به دليل معيارهاي متفاوت در تعريف مفهوم قوميت و گروه قومي, اين واژه با فقدان تعريفي روشن و قابل قبول, كه همه روي آن اتفاق نظر داشته باشند روبرو گرديده است. عيساجيو با بررسي كه انجام داده به اين نتيجه رسيده است كه از ميان 65 مطالعه جامعه شناسانه و انسان شناسانه, در مورد يكي از جنبههاي قوميت, فقط 13 نويسنده اين واژه را به نوع تعريف كرده است. دكتر حميد احمدي علت فقدان تعريف واژه قوميت را در جديد بودن اين واژه ميداند؛ كه با گسترش حيطه مطالعات علوم اجتماعي, مفهوم اين واژه دچار تغيير و تحول شده است. در گذشته گروه قومي مفهوم مذهبي داشت و بعد از مدتي مفهوم نژادي به خود گرفت, اما بعد از ورود اين واژه در حوزه علوم اجتماعي و سياسي, مفاهيم اصلي مذهبي و نژادي قوميت تا حد زيادي به فراموشي سپرده شد و جنبههاي فرهنگي آن بيشتر مدنظر قرار گرفت. تئودورس در فرهنگ جديد جامعه شناسي خود چنين تعريف ميكند: " ... گروهي با سنت فرهنگي مشترك و احساس هويتي كه آن را به عنوان يك گروه فرعي از جامعه بزرگتر متشخص ميكنند." اعضاي هر گروه قومي از لحاظ ويژگيهاي خاص فرهنگي از ساير اعضاي جامعه خود متمايز هستند. در اين تعريف گروههايي كه از نظر مذهب, نژاد, پوست, زبان و رنگ با ديگر گروههاي جامعه متفاوت باشند, گروه قومي ناميده ميشوند. درباره ملاكهاي تعيين كننده قوميت ميان متفكران نيز اختلاف نظر است, برخي نژاد را مهم ميداند و برخي زبان و مذهب را. اما آنچه كه موردتوجه واقع شده زبان, تاريخ, تبار, مذهب و شيوههاي لباس پوشيدن است. رچاردتايير در مطالعات تطبيقي كه درباره قوم و مسايل قومي در افغانستان انجام داده است, ميگويد: "قوم احتمالاً مفهومي است كه در نزد افغانيها كاربرد وسيع دارد و همه روابط اجتماعي گروهها و تعارضات اجتماعي را در بر ميگيرد." با توجه به تعاريف فوق, ويژگيها و عناصر زير را ميتوان درباره تعريف قوميت استخراج كرد: 1 ـ باورهاي مشترك 2 ـ معيارهاي خاص 3 ـ ديدگاههاي مشترك 4 ـ پيروي از رفتار مشترك. در اينجا باورها و ديدگاههاي متفاوت و متعارض, در زمينه سياست و جامعه از جايگاه فوقالعاده برخوردار است. ج) قبيله: به دليل نسبت دادن برخي ويژگيهاي گروه قومي را به قبيله، اين واژه نيز از نظر تعريف با ابهاماتي مواجه شده است، اين مشكل بيشتر در متون انسان شناسي و جامعه شناسي نمايان است، كه دو مفهوم قومي و قبيلهاي را با هم خلط كرده اند، و تفاوتهاي ميان اين دو واژه را ناديده گرفتهاند، بعضي انسان شناسان قبيله را گروههاي مشخص و واحدهاي فر هنگي متمايز دانستهاند كه در حالت انزوا بسر ميبرند، بعضي به ويژگيهاي بيولوژيك قبيله بيشتر اهميت داده است كه بخش اعظم نقشهاي اجتماعي خود را خلق ميكند. به هر حال، ميان انسان شناسان و جامعه شناسان بر سر تعريف قبيله توافقي وجود ندارد, زيرا معرفت شناسي آنان با يكديگر متفاوت هستند, در يك تعريف ابتدايي, قبيله يك گروه همگون و واحد است كه به يك زبان تكلم ميكند و داراي يك سيستم با ثبات سياسي ـ اجتماعي است و داراي سرزمين دائمي. عنصر اصلي در تعريف قبيله, حد مشترك براساس خويشاوند مشخص كننده است. ويژگي ديگري را كه دانشمندان براي قبيله ذكر كردهاند, "انزواي آن از سيستم مركزي سياسي يا دولت, و روابط خصم آميز آن با اين نهاد است" بر اساس اين تعريف, دولت و قبيله در تضاد هستند, دولت منبع نظم و توليد است در حالي كه جامعه قيبلهاي منبع طغيان ... با مراجعه به تاريخ, دولتهاي خاور ميانهاي خصوصاً افغانستان و ايران بيشتر با نام سلسلههاي قبايل تشخص و هويت مييابند. در اين كشورها ميان قبايل و دولتها يگانگي وجود داشتن بعضي از دانشمندان, تفاوت ميان قوم, قبيله و طايفه را در حوزه شمول و گستره آنان دانستهاند كه با مبنا قرار دادن اين نگرش, مفاهم "طايفه" و "قبيله" زير مجموعه مفهوم عام "قوم" خواهند بود. يعني در يك تقسيم بندي محقق با مجموعههاي محدودتري روبرو ميشود كه شاخصه آنان, خويشاوندي و روابط فاميلي ميباشد. بنابراين, طايفه و قبيله شاخصهاي انشعابي قوم هستند كه براساس خويشاوندي و روابط فاميلي با ديگر قبايل به تعامل ميپردازند. د) قوم محوري: منظور از مفهوم قوم محوري گرايشي است كه بر مبناي آن, يك قوم معيارهاي رفتار و فكر خود را برتر و ممتاز از ديگر اقوام بداند و دچار اين پندار شود كه فرهنگشان مركز و كانون فرهنگ جهان است, در اين صورت منجر به ايجاد حقايق, ارزشها و هنجارهاي فرهنگي ميشود كه مشاهده ديگران از طريق آن فرهنگ با گرايش اين تصور است كه فرهنگ خودمان درست است و فرهنگ ديگران نادرست. اين باورها متضمن هيچ گونه دليل و مدركي نيست اما فرض ميكند كه حقايق و قواعد اخلاقي ما طبق موازين اجتماعي ساخته شده و بهتر از ارزشهاي ديگران هستند. قوممداري اساساً به دليل ماهيت كنش متقابل به وجود ميآيد و توسط كنش متقابل تشويق ميشود, چون در كنش متقابل, بخشي از يك جامعه يا گروه, ميشويم و احساس خوبي درباره تعلق به آن گروه پيدا ميكنيم, مثلاً در كنش متقابل, ما نه تنها افغاني هستيم, بلكه درباره افغاني بودن, احساس خوبي هم داريم, و اين احساس تعلق, آسودگي و امنيت به همراه ميآورد و تكيه گاه اجتماعي به زندگي ما ميدهد, از اين جهت داراي آثار مثبت است, اما وقتي كه عقايد, ارزشها, قواعد و كنشهاي ديگران را به جاي آنكه صرفاً ويژگيهاي متفاوت با ويژگيهاي خود بدانيم, تهديدي عليه چيزهايي بدانيم كه نسبت به آنها احساس وفاداري ميكنيم. در اين صورت وجه منفي قوم مداري نمايان ميشود, زيرا اين نوع نگاه قوم مداري, محكوميت ديگران را تشويق ميكند و از سوي ديگر, محكوميت ديگران قوم مداري را تشويق ميكند و اين وضعيت گاهي مشوق جنگ و آدم كشي نظام يافته و تصفيه قومي سازمان داده ميشود. از وجوه منفي ديگري قوم مداري ستم به ديگران است. قوم مداري سبب توجيه اعمال ستمگرانه قوم مدار نيز هست, تا خودشان و ديگران را متقاعد سازد كه آنچه ميكند درست است. قوم مداري يك ايدئولوژي است, يك شيوه فكر كه افراد از آن براي توجيه ستم خود به ديگران كه مانند آنها نيستند استفاده ميكنند, جايي كه ستم وجود دارد, قوم مداري تشويق ميشود و آبشخور تضاد اجتماعي ا زهمين جا شروع ميشود تضاد اجتماعي يك جزء ذاتي زندگي است, زيرا كه هيچگاه دو جامعه و دو قوم به شيوه يكسان به وجود نميآيند, و همه آنها تاريخ متفاوتي دارند. شايد بهترين مثال تضاد اجتماعي, جنگ قبايل و جوامع است و در اين هنگام تمايل داريم كه زشتترين انگيزهها را به دشمنان مان نسبت دهيم و دشمنان به موجودات بدون حقوق تبديل ميشود. تضاد باعث ميشود كه قوم مداري افزايش يابد و افزايش قوممداري به توجيه و افزايش تضاد كمك ميكند و افزايش تضاد ما را تشويق ميكند تا تفاوتهايمان را رها نكنيم, و هويتهاي جداگانهمان را حفظ كنيم. اين كه قوم مداري خوب است يا بد, به ارزشهاي ما بستگي دارد. از جهتي كه ممكن است به هم بستگي اجتماعي, نظم اجتماعي و به پيوند دادن ما به يكديگر كمك كند, خوب است و نسبت به هويت خود, داراي احساس خوبي شويم از فوائد قوم مداري است؛ و هم چنين احساس تعهد به جامعه و پيروي از قوانين آسانتر ميشود. اما از جهتي كه قوم مداري اغلب بيرحمي را تشويق و توجيه ميكند و فرصت طلبان سياسي از آن براي كسب حمايت به منظور تعقيب و آزار ديگران و يا نبرد بر ضد آنها استفاده ميكنند, و موجب تعقيب و آزار اقليتها و نابودي افرادي منجر ميشود كه تنها گناه آنها اين است كه با ما تفاوت دارند؛ اين وجه منفي قوممداري است. هـ) فرهنگ سنتي: واژه فرهنگ سنتي, يك واژه مركب است كه از دو كلمه فرهنگ و سنت تركيب شده و حالت صفت و موصوف پيدا كرده است. قبل از بيان مفهوم فرهنگ سنتي بهتر است هريك از اجزاي اين مركب را تعريف كنيم تا فهم فرهنگ سنتي راحتتر گردد. فرهنگ را جامعه شناسان به (مجموع رفتارهاي اكتسابي و ويژگي اعتقادي اعضاي يك جامعه معين) تعريف كردهاند. سنت را نوعاً به "طريق" و "روش" تعريف كردهاند اما وقتي كه كتاب مقدس ما از سنت سخن ميگويد, مقصود قوانين علمي است كه بر فرد, بر زندگي, بر جهان, بر تاريخ بشري, بر جامعهها و طبقات حاكم است. از اين نگاه, سنت, قوانين علمي است كه بر روابط ميان پديدهها حاكم است. با اين تعريف, سنت, شيوه كار اجتماعي, متد علمي, استراتژي فكري ـ اجتماعي را نيز شامل ميشود و به ديگر معنا, سنت, به عمل غير عقلاني اطلاق ميشود, يعني رفتار و عملي كه متاثر از اسطورهها و باورهاي غير عقلاني باشد بكار ميرود. در اينجا منظور ما از فرهنگ سنتي همين وجه غير عقلاني فرهنگ است. در تعريف فرهنگ, عنصر اكتسابي از اهميت بسياري برخوردار است, يعني رفتار و اعتقاداتي كه در طول تاريخ افراد, در زندگي اجتماعي شان كسب ميكنند, نه اينكه رفتار و اعتقادات وراثتي باشد. به همين جهت است كه فرهنگ رو به تغيير و تحول است. فرهنگ سنتي, عناصر هريك از مفاهيم, ساختار اجتماعي, قوم محوري, قبيلهاي و مذهب را دارد؛ فرهنگ در حقيقت برآيند اين مفاهيم است. پس فرهنگ سنتي, به رفتار, اعتقادات و باورهاي غير عقلاني اطلاق ميشود؛ چون جامعه در مرحلهاي قرار دارد كه روابط اجتماعيشان بر مبناي عاطفه و احساسات مشخص ميشود و در حشر و نشرشان, ملاك معامله و معاشرت قوم, قبيله و نژاد است, و هويت و شخصيت فرد در قالب جمع, طايفه, خانواده, قبيله و اجداد تشخص پيدا ميكند, معيار منزلت و جايگاه فرد در جامعه نسب و گروه است. و) مذهب: جامعه شناسان, مذهب را به عنوان يك پديده اجتماعي در كنار ديگر پديدهها, تحت عنوان يكي از شكافهاي اجتماعي مورد بحث قرار ميدهند, و نگاهشان به مذهب بيشتر به خصلت داعيهداري سياسي مذهب است كه تا چه ميزان, مذهب داعيه دار مسايل سياسي ـ اجتماعي است. در واقع در جامعه شناسي سياسي, جوهر و ماهيت واقعي مذهب مورد مطالعه قرار نميگيرد, بلكه با اين نگاه كه آموزشها, هنجارها, باورها و تعاليم مذهبي تا چه حد بر روي رفتار اجتماعي و روابط متقابل اعضاي جامعه تاثير ميگذارد, در اين نگاه تاثيرگذاري مذهب بر قدرت و سياست مورد توجه است. مذهب با وجودي كه باعث همبستگي در ميان پيروانش ميشود, ولي بر اثر برداشت و تفسير افراطي پيروان خود, كه راه رستگاري و پيمودن حقيقت را در پيروي از يافتههاي خودشان ميدانند, باعث ناسازگاري و تنش با پيروان ساير مذاهب ميگردد, كه حتي در برههاي از تاريخ منجر به جنگهاي خونين, تحت عنوان جهاد در ميان پيروان مذاهب گرديده است. با وجودي كه در بعضي مواقع پيروان مذهب, زير مجموعه دين واحدي بوده است. ز) نظامهاي سياسي افغانستان: افغانستان از لحاظ اينكه جزء تجزيه شده امپراطوريهاي شرقي است در چارچوب نظريه استبدادي شرقي قابل بحث است, و از لحاظ اينكه قطعه جدا شده خاورميانه است, در قالب حكومتهاي قبايلي اين جوامع بحثپذير است. زيرا حكومتها در خاورميانه قبايلي بودند و به نام سلسلههاي قبايل, تشخص و هويت پيدا ميكردند. در شرق, حكومتها در ميان قبايل دست به دست ميشدند و سلسلههاي خانداني شكل ميگرفتند. قبايل, مردمان چادرنشين و دامدار بودند, و لذا تعلق و دلبستگي به سرزمين نداشتند؛ در هنگام جنگ هرچه كه بر سر راهشان برابر ميشدند, يا نابود ميكردند و يا غارت. از آنجايي كه سلسلههاي قبايلي با زور روي كار ميآمدند, فقط با زور و اجبار قابل دوام بودند و خطر انقراض توسط قبايلي كه به حاشيه رانده شده بودند هميشه وجود داشت. در نتيجه حاكمان به سمت تشديد قوم مداري روي ميآوردند, تا به بقاي شان اطمينان بيشتر حاصل نمايند.. اين وضعيت باعث گرديده كه حكومتهاي آسيايي هميشه استبدادي باشند. با دقت به مطالب فوق, به جرات ميتوان گفت كه نظامهاي سياسي افغانستان هم ميراثدار استبداد شرقي هستند و هم ميراثدار حكومتهاي قبايلي و سلسلههاي خاورميانهاي. از 250 سال قبل كه احمدخان ابدالي, حكومت افغانستان را (به طور مسامحه) تاسيس كرد, قوم پشتونها بر مقدرات افغانستان حاكم شدند و اين اندازه زمان طولاني اين باور را در آنان ايجاد كردند كه حكومت و حاكميت حق آنهاست و تا زماني كه افغانستان وجود دارد, هدايت و اداره كشور بايد از آن آنان باشد. در حقيقت تداوم حكومت پشتونها بر افغانستان, تبديل به يك سنت سياسي, تاريخي و اجتماعي شد كه هرگاه اقدام در راستاي براندازي اين سنت قوم گرايانه شده است, جامعه را وارد بحران جدي ساخته است. اين نوع تفكر استبدادي و انحصارگرايانه, تا اندازهاي پس مانده انديشه استبداد شرقي و عقبه نظام قبايلي خاورميانهاي است. وقتي تفكر استبداد شرقي و قبايلي خاوري با برداشتهاي متعصبانه مذهبي و عنصر زبان و قوميت در آدميزاد, قوم محوري و قوم مداري به غايت درجه خود ميرسد كه در اين صورت براي ساير اقوام هيچ گونه حق و حقوقي قايل نميشود و بنياد دولت بر محوريت قوم و قبيله استوار ميگردد. براساس تحليل سيستمي وقتي كه تشكيل ساختار قدرت سياسي بر روابط قومي استوار باشد, يك رابطه دو سويه شكل ميگيرد كه از يك طرف ساختار قدرت سياسي براي تشكيل خود نيازمند حمايت قومي و قبيلهاي است و از ظرف ديگر قوميت به خاطر تاثيرگذاري و حمايت خود تقاضاهايي را وارد ساختار قدرت ميكند. در اين حالت دارندگان قدرت جارهاي جز تمكين در مقابل خواست و تقاضاي قوميت ندارند. به عبارت روشنتر اگر ساختار قدرت سياسي را يك سيستم فرض كنيم اين سيستم وجود و شكل گيريش معلول و محصول حمايت قوميت است, و قوميت در قبال حمايت خود از سيستم قدرت سياسي خواستهها و تقاضاهايي دارد كه به سيستم قدرت سياسي از مجاري قومي وارد ميكند كه (آن را وروديهاي قومي ميناميم) در اين فرايند, ساختار قدرت سياسي مجبور به چشم پوشي از تقاضاهاي فراقومي و ملي است, چارهاي جز تن دادن به وروديهاي قومي ندارد و بايد براساس وروديهاي قومي سياستگذاري كند, كه اين موجب برانگيختن اقوام ديگر گرديده و منجر به تشديد تعارضهاي قومي, ميشود و در فرونشاندن تعارضهاي قومي چارهاي جز بهرهگيي از عنصر قوميت ندارد با استفاده از عنصر قوم مداري دست به سركوبي اقوام ديگر ميزند كه اين امر بر تعارضهاي قومي شدت و غلظت بيشتري ميبخشد, يعني براي تثبيت پايههاي قدرت, از نيروهاي اقوام عليه يكديگر استفاده ميكردند. اين راهكار استفاده از نيروي اقوام متحد دولت براي سركوب كردن اقوام ديگر, تبديل به يك راهكار دراز مدت و هميشگي دولتهاي افغانستان گرديده بود. در اين راهكار پيوند دولت و اقوام متحد روز به روز بيشتر ميشد كه حتي تعريف دولت در افغانستان بجز حكومت قوم محورانه به چيزي ديگري تعريف نميشد. روند سياست فشار و تعقيب اقوام غير پشتون بيشتر و بيشتر ميشد البته وضعيت فشار و تعقيب در ميان اقوام غير پشتون حالت نسبي داشت, مثلاً قوم تاجيك نسبت به قوم ازبك و هزاره, با محروميت كمتري مواجه بوده و حتي در ردههاي پايين حكومت شريك بوده است. ولي قوم هزاره بنا به دلايل قومي و مذهبي مورد بيشتر ظلم و ستم واقع شده است كه از ظلم و ستم پشتونها به قوم هزاره همين بس كه ماليات بر نفوس اين قوم وضع گرديد. در اين راستا تا سرحد خريد و فروش فرزندان و دختران بابت پرداخت ماليات, كشانده شد, خصوصاً در دوره عبدالرحمن. |
|
|
صفحه اول معارف اخبار مقالات افغانستان قانون اساسي قانون انتخابات قانون رسانه ها آلبوم مصاحبه ها آرشيو تماس با ما در باره ما
Send mail to
daikondi@hotmail.com
with
questions or comments about this web site. Powered by www.aryanic.com |